| |
| شنبه 8 دی ماه سال 1386 |
| آخرین نوشته، به همین سادگی |
از بچگی از اینکه غروب های جمعه مهمونها می رفتن بدم میومد. باید پا می شدیم با دلتنگی که خاص همون موقع هاست ظرف ها رو جمع می کردیم و همه چیزو مرتب می کردیم. بعدش هم معمولا نمی شد کاری کرد و باید منتظرمی شدیم که شب بشه و بخوابیم! همیشه دلم می خواست غروب های جمعه تو خیابون باشم یا بهتر از اون تو ماشین در حال رانندگی. اینجوری کمتر دلم می گرفت.
مامانم که به دنیا اومده نزدیک های عید بوده. تا امسال تولدش رو اول اسفند می گرفتیم چون نمی دونستیم که چندمه ماهه و از طرفی هم نزدیک ترین ماه زمستون به عید اسفند بود. اما من تازگیها عقیده دارم مامانم متولد بهمنه. به خاطر خصوصیات اخلاقیش. خلاصه اینکه می خوام اگه قبول کنه با هم یه روز رو تو بهمن به عنوان روز تولدش انتخاب کنیم. تا ببینیم چی میشه. البته من هنوز اعتقاد کاملی به طالع بینی ماه ها ندارم ( مثلا این دو تا دختر خاله ی دوقولوی من. خیلییییییی با هم تفاوت دارن.هر دو هم در یه روز و یه ماه و یه سال به دنیا اومدن اما این همه با هم فرق دارن) ولی مطمئنم که مامانم متولد اسفند نیست!
دیشب که داشتم با خدا حرف می زدم و طبق معمول به غلط کردم افتاده بودم بهش گفتم که در عوض چیزایی که ازش می خوام، بش قول می دم که دیگه فحش ندم، غیبت نکنم و کسی رو مسخره نکنم. آخه این ها چیزایی هستن که من خودم خیلی بدم میاد ولی گاهی انجام میدم....سخته که آدم همش حواسش به خودش باشه ولی شدنیه. آخه وقتی که یه بلایی سرم میاد به خودم می گم که نتیجه ی کارای بدمه. ولی وقتی که می بینم بعضی آدم های بد با یه عالمه کارای بد هیچ بلایی سرشون نمیاد می گم نکنه اعتماد به نفس من خیلی پایینه که اینجوری فکر می کنم!
می خوام این وبلاگو ببندم. این تصمیمو چهارشنبه که اعصابم گه مرغی شده بود ویه پست پر از چرت و پرت (غیر قابل چاپ) نوشته بودم گرفتم. حالا می خوام عملیش کنم. شاید دیگه وبلاگ ننویسیم و شایدم یه وبلاگ دیگه واسه خودم باز کنم. باز موندم که این پنهان کاری نتیجه ی افسردگیمه یا عدم اعتماد به نفس؟! به هر حال تصمیمیه که گرفتم و می دونید که من یا یه حرفیو نمی زنم یا اگه زدم پاش وای میسم. پس اگه خوبی بدی از من و سیسکو و بر و بچ دیدین حلال کنین تا ما هم متقابلا حلال کنیم!
بدرود |
|
| |
| جمعه 23 آذر ماه سال 1386 |
| من |
روزالین٬ روزالین جونم
یادش به خیر ...چند وقته که خودمو می بینم یاد روزالین میفتم. وضعم تو خونه مثل اون روزای اونه. نگرانی هاش، اعصاب خوردیها و فکر مشغولی هاشو الان خوب درک می کنم. خیلی بهتر از اون روزایی که پریشون میومد شرکت و من سعی می کردم که به حرفاش گوش کنم و درکش کنم و دلداریش بدم.
دیروز با "د" درمورد روبرو شدن آدم با خودش حرف می زدیم. می گفت اینکه یه نفر باعث بشه آدم به درون خودش نگاه کنه و ببینه که تصوری که تا به حال از خودش داشته اشتباه و گاهی برعکس بوده، خیلی دردناکه. اونقدر که ممکنه از اون یه نفر متنفر بشی و دیگه نخوای ببینیش. چون اومده، مثل یه آینه جلوت وایساده و می گه: نگاه کن، تو "این" هستی. تو هم متعجب با خودت می گی که این آدم مزخرفی که می بینم "منم؟!" بعد عصبانی می شی و دلت می خواد اون آینه رو با مشت خورد و خاک شیر کنی. عصبانی از اینکه غرورت، غرور زیادیت که معلوم نیست از کجا اومده بوده ( چون همیشه به خودت می گفتی که آدم معقول و منطقی هستی نه مغرور) اجازه نداده که عیب خودت رو ببینی و الان این آدم که دست بر قضا دوست تو هم هست و بدتر از اون خیلی هم دوستت داره، این عیب رو به تو نشون داده. آره خیلی سخته. شرمنده ت می کنه. اونم پیش کسی که اونقدر جلوش کلاس گذاشته بودی و ادعا کرده بودی و آبرو داشتی.
خلاصه دیروز با "د" به این نتیجه رسیدیم که گاهی اینجوری می شه که دو نفر یهو از هم دور می شن. نمی دونم اشکال کار کجاست؟ به دلیل انتقاد ناپذیریه یا شوک ناشی از روبرو شدن با حقایقی در مورد "خود" که طرف اینجور می ره و خودشو گم و گور می کنه؟! نمی دونم. برای من که بیشتر اون شوکه بوده که باعث شده از اون آینه فرار کنم. حداقل برای مدتی تا بتونم باهاش کنار بیام. اما بازم ناراحت کننده ست. آدم پیش خودش خورد می شه....حالام باید بشینم این شیشه خورده ها رو تنهایی جمع کنم تا سر یه فرصتی به هم بچسبونمشون. خلاصه خیلی طول می کشه که یه آدم خورد شده دوباره آدم بشه (اگه بشه). پس لطفا تا مدتی منو همینجوری وصله پینه ای تحمل کنید تا بعد! متشکرم! |
|
| |
| جمعه 16 آذر ماه سال 1386 |
| time |
یه زمانی- نه چندان دور-
قدم زدن تو راهروی انباری ها
چه لذت بخش بود.
اما چه زود تموم شد
دوران لذت بخش قدم زدن تو راهروی انباری ها.
بعد طاهره
زمان برام معنای دیگه ای پیدا کرده.
گذر زمان ترسناک شده
وحشی شده
بی رحم شده.
زمان که میگذره
من از عزیزام دور می شم.
من نمی خوام تو زمان متوقف بشم و یا به عقب برگردم
ولی چیزی که آزارم میده اینه:
من با گذر زمان بزرگ تر نمی شم،
تنها تر می شم. |
|
| |
| یکشنبه 11 آذر ماه سال 1386 |
| gooood |
من حالم بهتره.
یه عالمه فیلم دارم که ببینم. ۴ جلد کتاب دارم که بخونم. یه مامان دارم که دوسش دارم. یه عالمه آدمو دوس دارم.یه عالمه آدم منو دوس دارن. پاییزو دوس دارم. بارونو دوس دارم. این شهرو دوس دارم. یه سشوار نو دارم - عمه طاهره برام آورده٬ سوقاتی برام آورده٬ برا همه آورده...برای همه همه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه -
هم می خواستم بگم که حالم بهتره٬ هم یه چیزی هم نوشته باشم. اگر مامانم نخ دندون نکشه بهتر هم می شم.همین. |
|
| |
| یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386 |
| ۲-الف |
امروز همکارم ازم پرسید: رها تو حالت بهتره؟ منم چون حوصله ی حرف زدن نداشتم با یه لبخند گفتم آره بهترم! اون اصلن نمی دونه چمه یا چرا بدتر بودم که حالا بهتر باشم ولی می دید که زیاد رو براه نیستم. ۵ شنبه و جمعه که واقعا عذاب آور بود. حوصله اینکه جایی برم رو نداشتم و از طرفی هم از وقتی برگشتم وقتی می خوام یه جابرم استرس می گیرم که نکنه تنها بمونه و حوصله ش سر بره و دلش تنگ بشه و افسرده بشه.... از همین نکنه ها که اگر روان شناسم بود با عصبانیت می گفت:( آخه به تو چه!!!مگه کار دنیا برعکس شده؟؟؟ )منم بارها بش گفتم نه٬کار دنیا برعکس نشده. این منم که به عکس قانون دنیا بار اومدم و بزرگ شدم و الانم اینجوریم. هر چی هم سعی می کنم نباشم باز نمی شه. واسه همینه که گاهی فکر می کنم اگه تنها باشم راحت ترم. دیگران گناهی ندارن. این منم که با این قید و بند هایی که به خودم تحمیل کرده م خودمو عذاب می دم....
این یکی دو هفته هم که عدل افتاده تو روزهایی که تو شرکت اصلا کار نیست و همش به روزنامه خوندن و سودوکو حل کردن می گذره. هر چی می خوام سرم گرم باشه تا کمتر فکر و خیال کنم نمی شه. روزی ۲ بار می رم دم در اتاق رئیسم و می پرسم: کاری چیزی ندارید؟ کمک نمی خواید؟ حتما اون بیچاره هم با خودش می گه اینم از دست رفت. آخه اینجور وقتا فکر می کنم یه خودشیرین عوضی ام!!!
تو این وسط هم یه همکار قدیمی٬که دست برقضا آقا هم هست٬ بعد از حدود ۱ سال زنگ زده و ضمن ابراز مراتب برادریش منو به شام دعوت کرده (بهم می گه آبجی من چطوره؟؟!!! والا اون موقع که همکار بودیم از این حرفا نبود٬ خدا به داد برسه!) من با اینکه خیلی تعجب کرده بودم ولی دعوتشو قبول کردم شاید یه کم از این افسردگی بیرون بیام. امروز یه مقاله خوندم که توش بها الدین خرمشاهی اعتراف کرده که ۱۰ ساله به افسردگی مبتلاست. تو این مقاله بیماران افسرده رو به دسته های مختلف تقسیم کرده. من الان افسرده ی نوع ۲-الف هستم! (دوستان سعی نکنید بهم تلقین کنید که افسرده نیستم و حالم خوبه٬ همینکه من چند پسته دارم روزمره می نویسم خودش نشون یه مشکل حاده!!!البته برای من) بگذریم...
دیگه اینکه شواهد نشون می ده من روز به روز به تاکسیدرمی شدن دارم نزدیک تر می شم و اون چیزی که در دل همیشه ازش می ترسیدم داره پیش میاد. میگن از هرچی بترسی سرت میاد! البته من همیشه با پر رویی تمام می گفتم که ترسی ندارم ولی فقط به زبون٬ نه به دل.... دیگه باید خودمو آماده کنم.آره از الان به فکرشم. فکر کنم یه ماهی وقت دارم. البته همیشه یه بارقه ی امیدی هست که شاید همه چی عوض بشه ولی خب برای پیکار با زندگی همیشه باید آماده بود.
...
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
که بی شائبه ی حجابی با خاک
عاشقانه درآمیختن می خواهم.
|
|
| |
| جمعه 25 آبان ماه سال 1386 |
| خودت خواستی |
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.
انسان
دشواری وظیفه است.
دلم می خواد سرم رو بکوبم به دیوار
دیوار
دی
وار
بالاخره قبول کرد که بره
قانع شد!
دیدی؟
من تونستم این کارو بکنم.
مطمئن بود که بالاخره قبول می کنه.
الان فکر می کنی چه حسی دارم؟ پیروزی؟ موفقیت؟
نه.
احساس می کنم که تو خلاء گیر افتادم و نمی تونم تکون بخورم. دستهام سر شده و می لرزه. پاهام رو، از کمر به پایینم رو که اصلا حس نمی کنم. مثل آدم های فلج شدم. از همین حالا احساس می کنم که از یه فضا نورد که تو یه ایستگاه فضایی داره کار می کنه و دور و برش هیچی نیست- هیچکس نیست- تنها ترم، از یه پروانه ی تاکسیدرمی شده تهی تر.
قصد من رها بودن بود نه رها شدن....
|
|
| |
| چهارشنبه 23 آبان ماه سال 1386 |
| اعتراف |
بعضی وقت ها در مورد آدم ها زود قضاوت می کنم. هرچند اصلا دلم نمی خواد این کار رو بکنم. اینجور وقتا از خودم نا امید می شم! این بیشتر به خاطر حرف نزدنه. واسه خودم تجزیه و تحلیل می کنم و نتیجه گیری می کنم. نمی دونم چرا چرا نمی تونم حرفمو بزنم؟
به هر حال این یه اعترافه. از اینکه گاهی در مورد آدم های دور و برم زود قضاوت می کنم عذر می خوام! سعی می کنم از این به بعد هر ابهامی برام پیش بیاد با خود اون آدم در میون بذارم.خیلی زود، قبل از اینکه دیر بشه.... |
|
| |
| سه شنبه 22 آبان ماه سال 1386 |
|
سیسکو می گه: همه ی زندگی آدم که فقط یک نفر نیست.
من می گم: اما زندگی، با بودن اون یک نفر، می تونه خیلی قشنگ تر از اینی که هست باشه.
سیسکو می گه: هی...فراموشی هم چیز خوبیه٬ اگه می دونستی که اون الان...
من می گم:نمی خواد ادامه بدی. خاطرات خوش رو خراب نکنیم٬باشه؟
باشه.
این روزا روزای عجیبی برام هستن. اصلا از همون روزای اول سال ۸۶ فهمیدم که امسال باید از اون سال ها باشه. تا این لحظه هم این بهم ثابت شده! نمی دونم باید دعا کنم که امسال زودتر تموم شه یا نه! آخه می ترسم سال دیگه عجیب غریب تر از امسال باشه!!! البته زندگی بدون هیجان معنا نداره. آدم تو این فراز نشیب هاست که رشد می کنه و چیز یاد می گیره ولی این درسها بعضی وقت ها خیلی تلخن. بعضی وقت ها هم اصلا درس نیستن٬ فقط تلخن. انگار میان که شیرینی٬ شادی و دلخوشی با وجود اونا معنای بیشتری پیدا کنه.مثل فوت طاهره...
یه جورایی بهم ریختم امسال. راضی نیستم از خودم. پارسال خیلی خوب بودم. خیلی خوب پیشرفت کرده بودم. برنامه ریزی هام همه انجام می شد ولی خب امسال با وضعیت نه چندان غیر منتظره ای که برام پیش اومد همه چی بهم ریخت. این روزا دچار دو دلی شده ام. از یه طرف اعتقاد پیدا کردم که همه چیز دست خداست و اون هر کاری که می کنه حکمت داره و نباید شکایتی داشته باشم. از یه طرف هم می ترسم که نکنه زیادی خودم رو سپرده باشم دست سرنوشت... این موضوع اذیتم می کنه. یه جورایی گیر کردم میون اراده ی خودم و تقدیر...چند سال پیش من اصلا اعتقادی به تقدیر نداشتم. می گفتم همه چیز خواست خود آدمه و باعث و بانی هر چیزی که تو زندگی برای آدم پیش میاد خود ما هستیم. اون موقع راحت تر بودم! لااقل مثل الان دودل نبودم. این شک و تردید خیلی بده. سستم می کنه. تحرک رو ازم می گیره. من نمی خوام اینجوری باشم. می خوام بجنگم. نمی خوام تسلیم باشم. می خوام سخت بشم. نه مثل سنگ٬ شاید مثل گردو!!! یه درون خوب و خوش مزه با پوسته ای سخت! البته ظاهر خشک داشتن چندان هم خوب نیست ولی من دیگه خودم هم خسته شدم از این لبخندی که پشتش قایم شدم.بسه دیگه. چند وقته خودم نیستم. خودم رو رها کردم. می دونم از اول سال اینجوری شد. همش هم دست خودم نبود... الان دیگه می خوام به خودم بیام. ۴ ماه هم مدت کمی نیست. تا آخر سال می تونم برگردم به وضعیت مطلوب.البته اگر اتفاقات ماوراءالطبیعه دیگه ای بر من نازل نشه! نازل هم بشه من دیگه بیدی نیستم که از ین بادها بلرزم!
به این می گن کری خوندن واسه روزگار!!!
|
|
| |
| جمعه 18 آبان ماه سال 1386 |
| بر سرمای درون |
همه ی لرزش دست و دل ام
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست.
و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون.
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست.
غبار تیره ی تسکینی بر حضور وهن
و دنج رهایی بر گریز حضور،
سیاهی بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه بر ارغوان.
آی عشق آی عشق
رنگ آشنای چهره ات
پیدا نیست.
احمد شاملو |
|
| |
| یکشنبه 13 آبان ماه سال 1386 |
| فرار |
سرم را به کتاب خواندن گرم کرده ام.تو اما باز از لابه لای کلمات به سوی من میآیی.
خطوط کتاب شبیه چهرة تو میشوند. دست از کتاب خواندن میکشم. به فیلم دیشب فکر می کنم تا ذهنم مشغول شود. برمی گردم و در مورد آن با همکار کناری ام صحبت می کنم. کل فیلم را با هم مرور می کنیم، نظر میدهیم و ناگهان، تو در نقش اصلی فیلم ظاهر میشوی. دیگر نمی توانم ادامه دهم. به کتاب باز می گردم. کلمات و حس حضور تو با هم می آمیزند و خاطرات می آیند باز. نه، این منم که به خاطرات میروم.پرواز میکنم. میبینم. لحظه ای که تو مرا رها کردی، من از نو میسازم: تو مرا رها میکنی و سپس در آغوش میگیری. این است پایانی که من برای رویای خود میخواهم. خاطره ها را به رویایی بدل میکنم با پایانی متفاوت. چقدر خیالبافی لذت بخش و در عین حال آزار دهنده است. دوباره به کتاب باز می گردم.راوی داستان، زنی رنج کشیده است. باید این کتاب را بخوانم. آری، این فقط من نیستم که زخمی خورده ام. با خواندن این کتاب آرام ترم. سعی می کنم که تو را در صفحات پیشین بگذارم و بگذرم. ورق میزنم،ورق میزنم، ورق میزنم....
|
|
| |
| شنبه 12 آبان ماه سال 1386 |
| یه بار سنگین |
از اینکه درکم نمی کنی ناراحتی؟ چون نمی فهمی برای چی گریه می کنم باهام قهر کردی؟ شایدم ناراحتی چون نمی تونی بپرسی برای چی. ها؟ (هیچوقت نپرسیدی) یا شایدم می دونی و به خاطراین برام ناراحتی....
حالا دیدی؟ حالا رسیدی به حرف من؟ بهت گفته بودم که اون دو تا با هم نمی تونن. نمی مونن. قبل اینکه بخواین تصمیم بگیرین. قبل رفتن. من همه چیزو می دونستم. قبول نکردی....حالا من و تو موندیم و یه غم سنگین توی دل تو ، روی شونه های من ( اینجوری حسش می کنم). حالا هم قبول نمی کنی که تنها چاره، رفتن تو ست. حالا باز هم نمی خوای منو باور کنی. ای کاش می تونستم بهت بگم. ای کاش دلم میومد که داد بزنم جیغ بکشم و بگم همه ش تقصیر تو ست پس تو باید بری. کاش می تونستم بهت بفهمونم که زندگی رو اونجوری که هست ببین نه اونجور که می خوای باشه.کاش طاقتت زیاد تر بود.... وقتی این همه فریاد رو تو دلم خفه می کنم حالم از همه چیز و همه کس به هم می خوره. می خوام بالا بیارم و هر چی تو دلمه تف کنم تو صورت این زندگی. کاش یکی، کاش مادر، تو طاقت شنیدن داشتی....
|
|
| |
| سه شنبه 1 آبان ماه سال 1386 |
|
صبح داشتم با خودم می گفتم دیگه سیاه نمی پوشم تا وقتی خوب نشده. روسری سیاهه رو زیر یه عالمه روسری دیگه قایم کردم. گفتم سیاه نمی پوشم. وقتی اومد هم نمیذارم هیچکی سیاه بپوشه بره دیدنش. باید بهش روحیه بدیم. با خودم فکر کردم چه خوب شد موهامو های لایت کردم. حالا حتما می بینه و روحیه می گیره. با خودم فکر کردم یادم باشه حتما به حنا بگم 5 شنبه که میاد سی دی نوری رو با خودش بیاره تا برای طاهره رایت کنم. آخه خیلی دوست داره. گفتم حتما یه عالمه خاطره خوب با گوش کردن به اون سی دی براش زنده می شه. با خودم گفتم که باید یکی یکی بریم دیدنش که اذیت نشه. به خدا گفتم کاری کن که عروسی من و سولماز رو ببینه. آخه خیلی آرزو داره ماها خوشبخت بشیم. به مامانم گفتم مامان بیست درصد که از صفر بهتره. اگر می خواستن قطع امید کنن نمی گفتن بیست درصد.مامان گفت آره عزیزم امید به خدا.
فکر های بد داشتن به زور خودشونو می کردن تو مغزم. انقدر به خودم فحش دادم که تونستم به مصیبت فکر نکنم. اما مثل یه تیکه ابر بالای سرم هر جا می رفتم میومد. تو راه برگشت گفتم برم دم در و اون شمع هایی که براش نذر امامزاده کرده بودمو از مامان بگیرم براش روشن کنم تا خوب شه. رسیدم. گفتم مامان اون شمع ها رو ....ساکت شد. ساکت شدم. خفه شدم. گریه کرد. رفتم لباسامو درآوردم. گریه کرد. های های گریه کرد.من یه قطره اشک نریختم. شمع ها رو بردم و برای شادی روحش روشن کردم.
ای خدا بهت نگفتم؟نگفتم که همه کسم رو با هم ازم نگیر؟ نگفتم من طاقتشو ندارم؟ خدا جونم چرا هرکی بهترینه می بری؟ خدایا بعد سلمان, ب و س رو ازم دور کردی.حالام طاهره. حنا داره میره. سعید داره می ره.مامانم... عزیز دلم... نفر بعدی کیه؟ با این حساب باید خیلی قوی باشم. شاید واسه همینه که گریه م نمیاد. یه صدایی می گه قوی باش. نه گریه نکن. تو باید مامانتو دلداری بدی. موقع حرف زدن با بابا دلم می خواست هوار بکشم و هرچی تو دلمه بگم اما یه صدایی می گفت قوی باش، غم اون سنگین تره. همینطور با عمه ها عمو ابراهیم. سعید. سولماز. دنیا و یکتا... چرا اون صدا می گه غم اون ها بیشتره؟ چرا؟؟؟ چرا بغضم خفه شده تو گلوم؟ چرا هنوز باور نکردم مهربون ترین شیرین ترین ماه ترین بزرگ ترین و بخشنده ترین زن روی زمین از دنیا رفته؟ چرا بزرگی این مصیبتو باور نمی کنم؟ تا به خودم اومدم که اون چه نعمت بزرگیه سفر کرد و رفت آلمان. همش حسرتش موند برام که چرا حالا که من واسه خودم آدمی شدم نیست که باش درد و دل کنم ازش راهنمایی بخوام از تجربه هاش استفاده کنم. دلم به این خوش بود که بعد چن سال باز برمیگرده و اینجا زندگی می کنه. دلم خوش بود به نامه هاش. به تلفنهاش. اما حالا بازم مثل وقتی که مادربزرگ مرد فقط حسرت موند برام. کاش من تو اون سال هایی که زنده بود بزرگتر بودم تا می تونستم بیشتر و جدی تر و عمیق تر باهاش باشم. اما افسوس.
افسوس ای روزگار نامرد. اقسوس... |
|
| |
| دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386 |
| صفر درصد |
پارسال طاهره می خواست بیاد ایران. نشد.
من عید می خواستم برم آلمان.ویزا ندادن.نشد.
طاهره نیومد.
من نرفتم.
طاهره مرد.
از آلمان متنفرم
از همه ی غربت ها متنفرم
از همه ی فاصله ها متنفرم
از همه ی دوریها متنفرم
نفرین به سفر
نفرین |
|
| |
| یکشنبه 29 مهر ماه سال 1386 |
| چند درصد؟ |
دکتر ها گفتن فقط ۲۰ درصد شانس زنده موندن داره.
یعنی٬
سهم طاهره از زندگی٬
بعد از این همه سال سختی کشیدن٬
فقط بیست درصده؟؟؟
ای تف به گور پدرت روزگار که انقدر نامردی... |
|
| |
| سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386 |
| پیش درآمدی بر «یادآوری» |
|
نوشته شده در ساعت 11 شب یکشنبه 22 مهر
خیلی خوابم میاد ولی دلم می خواد بنویسم.
کف دست چپم روی چند تا کاغذه. نوشته ای از یک دوست که نویسندهی داستان های کوتاهه. امروز صبح داستانش بدستم رسیده.تا حالا چند تا از داستانهاش رو خوندم. خودش میگه من از معدود کسانی هستم که اجازه میده داستانهاشو بخونم. این داستان با اینکه در فضایی از ناامیدی طی میشه ولی(به قول خودش) یه جور امیدواری توش هست. نمی دونم، شاید به خاطر این بود که من خودم رو یه جایی تو اون داستان می بینم….
داستانش امروز صبح اومد. خیلی به موقع. درست مثل همیشه خدا به موقع به داد من میرسه. نمی دونم قبلا هم گفتم یا نه، خدا خیلی هوای منو داره. واقعا گاهی شرمنده م میکنه. البته این دوست نویسنده م به روایتی به خدا اعتقاد نداره. یعنی نداشت. الان رو نمی دونم. گاهی به شوخی به من میگفت به خدات بگو یه نظری هم به حال ما بکنه! به هر حال اعتقاد هر کس یه جوره دیگه.
ناخن انگشتم شکسته. یعنی ترک خورده. مثل روزهایی که گیتار میزدم، ناخن دستم برام شده یه دغدغه. که نکنه بشکنه. البته اون موقع مشکل 4 تا بود حالا شده یکی. ولی همین یکی هم خیلی مهمه. تازه از ماهور رسیدم به دشتی و نمی خوام به خاطر این ناخن ناقابل از تمرینها عقب بیفتم.
خونه مون رو خیلی دوست دارم. خونهی کوچیکمون رو. واقعا یه جور تعلق خاطر بهش پیدا کردم. خیلی آرامش دارم توش. اصلا پام رو که تو محله و کوچه مون میگذارم، حس می کنم همه ی زمین اونجا مال منه. حتی فکر میکنم امامزادهی کوچیک محله هم یکی از اتاق های خونهی ماست. خلاصه حس تازه ایه که تا به حال نداشتم. خونمون! محله مون!
اتاقم پر از قاب عکس شده. روی میز عکس خیلیها هست. عکسشون به جای خودشون. صاحبان عکس ها خیلی عزیزند ولی یا دورند و یا خیلی دور. دلم برای اونهایی که خیلی دورند تنگ شده...خیلی...
نمی دونم چرا بدنم کوفته است.یعنی میدونم ... دردم از یار است و درمان نیز هم... عیب نداره، به قول نادر ابراهیمی" درد تن، درد روح را سبک میکند".
تازگیا دیگه با روزگار خیلی نمیجنگم. یعنی نه اینکه تسلیم شده باشم.نه. تازگیا دارم باور میکنم که توی این دنیا هر چیزی دلیلی داره و هیچ چیز اتفاقی نیست. واسهی همین راحت تر حقایق رو میپذیرم، راحت تر گریه میکنم، راحت تر میخندم و راحت تر عبور میکنم. دیگه کمتر به دنبال "چرا" ها هستم. روزی بود که یک صفحه از دفتر خاطراتم رو با نوشتن "چرا" پر کردم و چه احمقانه بود پرسیدن اون همه سوال از خودم! من اگه جوابشون رو میدونستم که دیگه سوالی برای پرسیدن نبود.
داشتم میگفتم (چقدر حاشیه رفتم!) همیشه خوندن نوشته های این دوستم آرومم می کنه. حتی اگر غمگین هم بشم باز هم یه جور آرامشه. یه جور ساکت شدن. شاید یه جور به عمق رفتن. این دفعه می خوام داستانش رو بگذارم اینجا (تو پست های بعدی) تا بقیه هم بخونن. از خودش اجازه گرفتم.
اسم او آراز است.
|
|
| |
| یکشنبه 22 مهر ماه سال 1386 |
| دلم میخواد بگم تقدیم به فروغ فرخزاد |
خواب دوم- مهر ۸۶
به شوخی گفتم: چقدر زود دلت برام تنگ شد؟!
فوری پرسید: تو چی؟
یادم نیست گفتم «آره» یا «نه»
شاید هم به جای جواب٬ یه «آه» کشیدم.
آره٬ یک آه بود...
----------------------------
خواب چهارم- مهر ۸۶
تمام بدنت بود که می لرزید زیر انگشتای دستام٬
اونوقت بهم گفتی « چرا انقدر قلبت تند می زنه؟»
می خواستی کم نیاری؟!
خب منم می خواستم کم نیارم٬
اونوقت...
------------------------------
خواب اول- مهر ۸۶
اولش خواستم باورت نکنم٬
آخه خیلی دور بودی٬
ولی باورت
با صدای نفسهات
ریخت تو همه ی وجودم.
---------------------------------
خواب سوم- مهر ۸۶
بهم گفتی «چشماتو ببند»٬
وقتی از لای پلکهام یواشکی نگاه کردم٬
چشمهای خودت باز بود.
چی رو می خواستی ببینی
تو چشمهای بسته ی من؟؟؟
--------------------
من بیدار شدم٬ اما عطر تنت همه جا هست.
انگار که اصلن
هیچوقت خواب نبودم |
|
| |
| چهارشنبه 18 مهر ماه سال 1386 |
| عشق آنتی! |
هر عشقی جوهر خاص خود را دارد
آنجا که یکی شکوفا شود٬ دیگری می پژمرد
عشق شهوانی ارج و احترام نمی جوید
و عشق ارجمند٬ نمی تواند تا حد یک کامجویی ساده فرود آید...
رومن رولان- کتاب جان شیفته |
|
| |
| پنجشنبه 4 مرداد ماه سال 1386 |
|
لعنت به من. مثل دخترای زرزرو نتونستم نیم ساعت خودمو نگه دارم.
طاهره زنگ زد. از اولشم می دونستم نمی تونم باش حرف بزنم. اصلن نباید گوشی رو می گرفتم. تا صداشو شنیدم. تمام تنم لرزید. مثل احمقا زدم زیر گریه. مسخره. اه. حالم از خودم بهم می خوره. اون اونجا ٬با اون مریضی٬ یه چنین روحیه ای داره که زنگ زده آلو مشهدی سفارش بده براش بفرستیم٬ اونوقت من مسخره اینجا صحیح و سالم ٬خیر سرم ۲۰ سال هم ازش جوون ترم٬ اونوقت اینقدر ضعیف؟
سیسکو می گه: واقعا که رها . یه بارم بت گفته بودم٬ افتادی تو سرازیری. اگه خودتو جمع نکنی همینجور قل می خوری و میری پایین. از ما گفتن بود. یه فکری به حال خودت بکن... |
|
| |
| دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386 |
|
Beautiful pictures are developed from negatives in a dark room. So, if you see darkness in your life be sure that god is making a beautiful picture for u.
طاهره مریض تر شده.
سم از کار بیکار شده.
سع....
خودم هم که تو این برزخ.
دیگه چه چیزی می تونه انرژی آدمو به این خوبی صفر کنه؟!
امروز اومدم یه مسیر جدید رو برای برگشتن به خونه امتحان کنم. اولش که نزدیک بود گم بشم. بعدشم به معنای واقعی فرو رفتم تو Darkness .آخه برق محله رفته بود. اونم چه جای وحشتناکی.خلوت. همه چیز سیاه بود. منم که یه دختر تنها. واقعا ترسیده بودم اما چاره ای نبود. باید تا خونه می رفتم.... البته این مسیر رو تو روز یه بار رفته بودم. تنها هم نبودم. امشب می خواستم خاطره اون روز رو مرور کنم.{ البته از اون روز خاطره ای که مونده بود خیلی هم جالب نبود. من داشتم دنبال یه نفر تند تند راه می رفتم (تقریبا می دویدم) در صورتیکه خسته شده بودم و دلم می خواست لا اقل دستمو بگیره اما چیزی نگفتم (مثل همیشه). عجله داشتیم و با خودم گفتم الان وقت این حرفا نیست. ( هر چند الان عقیده دارم که آدم هیچ لحظه ای رو نباید از دست بده...)} خلاصه خاطره اون روز تثبیت که نشد هیچ، یه ترس مسخره هم قاطیش شد و گند زده شد بهش!!!
آره می گفتم حالم خوب نیس. سم گریه کرد برام. عاشق این احساسات پاکشم. عاشق این جور اشکایی که بی هیچ قیدی جاری می شه. هنری که خدا با وجود مونث بودنم به من عطا نکرده. انقدر تحت تاثیر احساسش بودم که سر کلاس نزدیک بود از غصه بمیرم. (من وقتایی که دارم از غصه می میرم نمی تونم گریه کنم) ناراحت کننده ست. کارش رو از دست داده. اگه واسه خودم پیش بیاد در جا دق می کنم. خودم هم که حال و حوصله نداشتم، خلاصه اینکه خیلی غصه دار شدم.
احساس می کنم زمان کم میارم. برا همین نمی خوام تیر تموم بشه. تابستونی که همیشه از اومدنش شاکی بودم نمی خوام تموم شه. عجیبه ولی این تیر انگار با بقیه فرق داره. حتی با تیر کنکورم هم فرق داره. نمی دونم چه فرقی فقط نمی خوام تموم شه. طاهره قرار بود بیاد ولی به خاطر اون مریضی لعنتی نمی تونه. کاش من می تونستم برم پیشش. کاش همه چی جور شده بود. کاش من الان ... داشتم. اگر تو بهار رفته بودم اونجا الان راحت مجوزی داشتم که می تونستم برم آلمان. همش فکر می کنم زمان رو از دست دادم. چی شد؟ چرا این کار رو نکردم؟ به خیلی چیزا بسته بود...
خدایا با تحویل سال چی فرستادی برام؟؟؟ ناشکری نمی کنم ولی غمگینم. طاهره تقاص کدوم گناه رو داره پس می ده؟ فقط دلم می خواد اینو بدونم. به خاطر کدوم بی رحمی که کرده الان باید زجر بکشه؟... این سوال هم بی جواب می مونه. مثل اون چرایی که با رفتن برادرم تو ذهنم کاشته شده و هنوز جوابی نداره.
خدایا من عبادتت می کنم. من بهت ایمان دارم. می دونم که هیچوقت تنهام نذاشتی. همیشه باهامی، می دونم. اما حاضرم کمی رهام کنی و به طاهره برسی. خوبش کن. هر کاری بخوای می کنم. فقط مریضیشو خوب کن.
show me that beautiful picture...
|
|
| |
| سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386 |
| تیک تاک |
سیسکو می گه: دیدی پسرا قبل خدافظی می گن" مواظب خودت باش"؟!!! من جدا نمی دونم چرا اینو می گن. یعنی واقعا نگران سلامتی آدمن؟؟؟ آخه شنیدن این جمله از خانواده یا دوستای قدیمی طبیعیه ولی نه از کسی که برا اولین باره باش تلفنی حرف میزنی!!!
من می گم: این یعنی یارو می خواد بات تیک بزنه. می خواد ببینه چیکاره ای، اگه بگی " تو هم همینطور" یعنی یه جورایی آرررره! اگه نه که هیچی.
سیسکو یهو جوش میاره. می گه: فک کرده چی؟ مرتیکه.....
من می گم: ای بابا کوتا بیا، استغفراله!
( فک کنم سوتی داده. آره. فک کنم گفته " تو هم همینطور"!!!)
|
|
| |
| پنجشنبه 7 تیر ماه سال 1386 |
|
ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
حق نگه دار که من می روم اله معک |
|
| |
| سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386 |
| شاکی |
- چرا همیشه مهربون؟
چرا همیشه خوش اخلاق؟
چرا همیشه خوبِ خوب، عالی؟
چرا یه بار نمی گی خوب نیستم، مریضم، خرابم، داغونم؟
چرا همیشه باید ظاهرِ خوب؟
چرا همیشه ه ه ه ه ؟
- داد نزن، داد نزن... |
|
| |
| یکشنبه 27 خرداد ماه سال 1386 |
| جاده |
جاده اسم منو فریاد می زنه
می گه امروز روز دل بریدنه
کوله باری که پر از خاطره هاست
روی شونه های لرزون منه...
" بسه سرم گیج رفت".اینو سیسکو می گه که از بس دور اتاقم چرخیدم اعصابش خورد شده! دارم با اتاقم خداحافظی می کنم. خیلی دوسش داشتم اما خب مال مال خودم که نبود. مال صاحبخونه بود. اما سه ساله که توش هستم. تنهاییامو خیلی تحمل کرده. دل تنگیهامو... دستامو باز می کنم رو دیواراش. بغلش می کنم. می گم کاش می تونستم با خودم ببرمت به اون خونه. دلم می خواد زودتر از این خونه که بوی رفتن می ده برم. اون یکی خونه کوچیکه. از اتاق هم خبری نیست( دکتر ص گفته درسته اتاق نداری اما عوضش یه خونه دارین). بهش که فکر می کنم احساس خوبی دارم. هر چند پنجره ای به امام زاده نداره. اصلا همش دو تا پنجره بیشتر نداره. یکی رو به پاسیو و یکی رو به کوچه پشتی که همش ماشین رد می شه. اما هر چی باشه خونه ی خودمونه.اونجا خوبه. خوشحالم. دلم می خواد زود تر بریم توش. فکر کنم بتونم یه گوشه اش رو مال خودم کنم. حالا هر جاش که شد. به هر حال این دیگه خونه ی خودمونه. باید دوسش داشته باشم. شاید بعد ها فقط اون همدم تنهاییام باشه.
دیروز همکار طبقه پنجم ازم خواست برای یه بحث ادبی - تاریخی برم پیشش. یه جورایی محقق هست و می خواد دل و روده ی ایران باستان رو به هم بریزه و اژدها و ققنوس وآدم های نخستین رو بکشه بیرون. نمی دونم چرا از اول منو انتخاب کرد. با اینکه علاقه ای به تاریخ ندارم متن مقاله اش رو که بهم داده بود قبل از سخنرانیش خوندم و نظرم رو گفتم. دو ماه بعدش دعوتم کرد که تو جلسه سخنرانیش شرکت کنم. همه ی طبقه پنجمی ها اونجا بودن. رئیس روئسا رو می گم. براشون سوال بود که من اونجا چه غلطی می کنم؟! آره دیگه دیروز بهم گفت برم پهلوش که راجع به خوبی ها و بدی های سخنرانیش صحبت کنیم. بهم گفت که یه روز دعوتم می کنه که با خانومش آشنا بشم و در مورد این جور چیزا صحبت کنیم. تو دلم فریاد زدم واااااااای نه. یه دوستی تازه؟ نه خدای من. دیگه نمی تونم. آدم های جدید رو نمی خوام. من که خود دیوونه م رو می شناسم. نه دیگه نمی تونم. می خوام واسه خودم، فامیل هام، دوستای قدیمیم بیشتر وقت داشته باشم. اون روز هم که اون آشنای تازه بهم گفت:" ما فکر می کردیم شما با آدم های جدید مشکلی ندارید" بهش فهموندم که هم با خودت و هم با آدم های جدیدی که میارید مشکل دارم.
خدا رو شکر که این دفعه آشنای قدیمی، آشنای جدیدی رو با خودش نیاورد. البته بعدش فهمیدم واسه این نیاورد که فکر می کرد می خوام باش حرف بزنم و مثل خیلیای دیگه براش درد و دل کنم تا خالی بشم. ولی من اینو نمی خواستم . خیلی سعی کردم که اینجور نباشه. اما وقتی به خودم اومدم دیدم نصف راه گذشته و فقط من حرف زدم. اون هم با حرکت سر و صورت و چشم ها و ابروهاش به حرفهای من عکس العمل نشون می داد که یعنی می فهمم چی می گی. از خودم بدم اومد که چرا اینقدر حرف زدم. من فقط می خواستم در کنارش باشم. دلم براش تنگ شده بود. می خواستم اگر شد حتی یه کلمه هم حرف نزنم. بشینم کنارش وفقط حس کنم که اون هست (آخه وقتی اون هست برای من هم امنیت هست هم آرامش).می خواستم بشینم کنارش و به جاده نگاه کنم. حتی به خودم یاد داده بودم تو صورتش زل نزنم. ولی اون این دفعه تنها اومد، چون فکر می کرد من نیاز دارم که به حرفام گوش کنه. ولی نه، من فقط دلتنگش شده بودم. همین. اصلا دلم نمی خواست با منم مثل اونای دیگه باشه چون اون برای من با بقیه متفاوته...
یاد اون روزی میفتم که با یه نفر از کرج می اومدم تهران. 7-6 سال پیش بود. قرار نبود ما با هم بیایم ولی یهو همه چیز جور شد. هیچکس نبود که بیاد دنبالم و من با اون رفتم. کنار تاکسی های تهران که رسیدیم، به یه تاکسی گفت "دربست". داشتم شاخ در می آوردم. آخه خیلی عجیب بود. بش گفتم که گرون می شه، بیا با تاکسی عادی بریم ولی اون چیزی نگفت و سوار شدیم. ماشین که افتاد تو اتوبان، در کیف سامسونتش رو باز کرد و عکسی رو که دیروزش از من گرفته بود بهم داد. یه عکس هنری بود. از دختر عمه ام و بقیه هم گرفته بود وما هر چی اصرار کرده بودیم هیچ کدوم از عکس ها رو بهمون نداده بود اما حالا عکس من رو از تو اون آلبوم برداشت و داد دستم. بهم گفت که از همه ی دخترایی که می شناسه بیشتر دوسم داره (می دونستم) و از همشون بیشتر قبولم داره (این رو هم می دونستم). اما گفت که به دلایلی ما نباید همدیگه رو دوست داشته باشیم و باید همینجا همه چیز رو تموم کنیم. ( عکس رو هم برای همین بهم داد). نمی دونم چه حالی داشتم. چشم دوخته بودم به جاده و مثل احمق ها لبخند می زدم. سعی می کردم گریه نکنم. غرورم اجازه نداد بهش بگم که چقدر عاشقشم. گفتم می فهمم چی می گه و باهاش موافقم( بزرگترین دروغی که تا اون موقع گفته بودم!) بهم گفت که مواظب پسرا باشم چون خیلی گرگ ن و گفت مواظب خنده هام باشم چون" دل آدم رو می لرزونه" ( و من بعد از اون دیگه نتونستم از ته دل خنده ی شادی کنم). از گریه ها و بی خوابی های بعدش که اون هیچی ازشون نفهمید بگذریم، می خواستم بگم این نشستن و چشم دوختن به جاده برام تداعی اون روز رو می کنه. یه انتظار در درونمه که انگار قراره بازم اون حرف ها رو بشنوم. می خوام امیدوار باشم. می خوام این انتظار رو تو خودم بکشم اما نمی شه. می رم تو رویا و جاده ها رو به شهر ها و خونه های زیبا ختم می کنم. پیاده می شم، می دوم، بلند می خندم، زندگی می کنم. ولی وقتی از رویا درمیام،
اون جاده هنوز روبرومه.
|
|
| |
| جمعه 25 خرداد ماه سال 1386 |
|
پشت میزم نشته م و روزنامه جلوی روم بازه. پره از آگهی های تبلیغاتی، تورهای مسافرتی به همه جای دنیا. ترکیه، مالزی، سنگاپور، تایلند، سنت پطرزبورگ، چین، خلاصه به همه جای دنیا. می رم تو فکر.
از چین و سنت پطرزبورگ و تایلند وسنگاپور و مالزی و ترکیه، به چشم های تو می رسم که خودش دنیاییه...
|