ماهی دور از دریا


معافیت از خدمت سربازی معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 8 دی ماه سال 1386
آخرین نوشته، به همین سادگی

از بچگی از اینکه غروب های جمعه مهمونها می رفتن بدم میومد. باید پا می شدیم با دلتنگی که خاص همون موقع هاست ظرف ها رو جمع می کردیم و همه چیزو مرتب می کردیم. بعدش هم معمولا نمی شد کاری کرد و باید منتظرمی شدیم که شب بشه و بخوابیم! همیشه دلم می خواست غروب های جمعه تو خیابون باشم یا بهتر از اون تو ماشین در حال رانندگی. اینجوری کمتر دلم می گرفت.

مامانم که به دنیا اومده نزدیک های عید بوده. تا امسال تولدش رو اول اسفند می گرفتیم چون نمی دونستیم که چندمه ماهه و از طرفی هم نزدیک ترین ماه زمستون به عید اسفند بود. اما من تازگیها عقیده دارم مامانم متولد بهمنه. به خاطر خصوصیات اخلاقیش. خلاصه اینکه می خوام اگه قبول کنه با هم یه روز رو تو بهمن به عنوان روز تولدش انتخاب کنیم. تا ببینیم چی میشه. البته من هنوز اعتقاد کاملی به طالع بینی ماه ها ندارم ( مثلا این دو تا دختر خاله ی دوقولوی من. خیلییییییی با هم تفاوت دارن.هر دو هم در یه روز و یه ماه و یه سال به دنیا اومدن اما این همه با هم فرق دارن) ولی مطمئنم که مامانم متولد اسفند نیست!

دیشب که داشتم با خدا حرف می زدم و طبق معمول به غلط کردم افتاده بودم بهش گفتم که در عوض چیزایی که ازش می خوام، بش قول می دم که دیگه فحش ندم، غیبت نکنم و کسی رو مسخره نکنم. آخه این ها چیزایی هستن که من خودم خیلی بدم میاد ولی گاهی انجام میدم....سخته که آدم همش حواسش به خودش باشه ولی شدنیه. آخه وقتی که یه بلایی سرم میاد به خودم می گم که نتیجه ی کارای بدمه. ولی وقتی که می بینم بعضی آدم های بد با یه عالمه کارای بد هیچ بلایی سرشون نمیاد می گم نکنه اعتماد به نفس من خیلی پایینه که اینجوری فکر می کنم!

می خوام این وبلاگو ببندم. این تصمیمو چهارشنبه که اعصابم گه مرغی شده بود ویه پست پر از چرت و پرت (غیر قابل چاپ) نوشته بودم گرفتم. حالا می خوام عملیش کنم. شاید دیگه وبلاگ ننویسیم و شایدم یه وبلاگ دیگه واسه خودم باز کنم. باز موندم که این پنهان کاری نتیجه ی افسردگیمه یا عدم اعتماد به نفس؟! به هر حال تصمیمیه که گرفتم و می دونید که من یا یه حرفیو نمی زنم یا اگه زدم پاش وای میسم. پس اگه خوبی بدی از من و سیسکو و بر و بچ دیدین حلال کنین تا ما هم متقابلا حلال کنیم!

بدرود


جمعه 23 آذر ماه سال 1386
من

روزالین٬ روزالین جونم

یادش به خیر ...چند وقته که خودمو می بینم یاد روزالین میفتم. وضعم تو خونه مثل اون روزای اونه. نگرانی هاش، اعصاب خوردیها و فکر مشغولی هاشو الان خوب درک می کنم. خیلی بهتر از اون روزایی که پریشون میومد شرکت و من سعی می کردم که به حرفاش گوش کنم و درکش کنم و دلداریش بدم.

 دیروز با "د" درمورد روبرو شدن آدم با خودش حرف می زدیم. می گفت اینکه یه نفر باعث بشه آدم به درون خودش نگاه کنه و ببینه که تصوری که تا به حال از خودش داشته اشتباه و گاهی برعکس بوده، خیلی دردناکه. اونقدر که ممکنه از اون یه نفر متنفر بشی و دیگه نخوای ببینیش. چون اومده، مثل یه آینه جلوت وایساده و می گه: نگاه کن، تو "این" هستی. تو هم متعجب با خودت می گی که این آدم مزخرفی که می بینم "منم؟!"  بعد عصبانی می شی و دلت می خواد اون آینه رو با مشت خورد و خاک شیر کنی. عصبانی از اینکه غرورت، غرور زیادیت که معلوم نیست از کجا اومده بوده ( چون همیشه به خودت می گفتی که آدم معقول و منطقی هستی نه مغرور) اجازه نداده که عیب خودت رو ببینی و الان این آدم که دست بر قضا دوست تو هم هست و بدتر از اون خیلی هم دوستت داره، این عیب رو به تو نشون داده. آره خیلی سخته. شرمنده ت می کنه. اونم پیش کسی که اونقدر جلوش کلاس گذاشته بودی و ادعا کرده بودی و آبرو داشتی.

خلاصه دیروز با  "د" به این نتیجه رسیدیم که گاهی اینجوری می شه که  دو نفر یهو از هم دور  می شن. نمی دونم اشکال کار کجاست؟ به دلیل انتقاد ناپذیریه یا شوک ناشی از روبرو شدن با حقایقی در مورد "خود" که طرف اینجور می ره و خودشو گم و گور می کنه؟! نمی دونم. برای من که بیشتر اون شوکه بوده که باعث شده از اون آینه فرار کنم. حداقل برای مدتی تا بتونم باهاش کنار بیام. اما بازم ناراحت کننده ست. آدم پیش خودش خورد می شه....حالام باید بشینم این شیشه خورده ها رو تنهایی جمع کنم تا سر یه فرصتی به هم بچسبونمشون. خلاصه خیلی طول می کشه که یه آدم خورد شده دوباره آدم بشه (اگه بشه). پس لطفا تا مدتی منو همینجوری وصله پینه ای تحمل کنید تا بعد! متشکرم!


جمعه 16 آذر ماه سال 1386
time

یه زمانی- نه چندان دور-

قدم زدن تو راهروی انباری ها

چه لذت بخش بود.

اما چه زود تموم شد

دوران لذت بخش قدم زدن تو راهروی انباری ها.

 

بعد طاهره

زمان برام معنای دیگه ای پیدا کرده.

گذر زمان ترسناک شده

وحشی شده

بی رحم شده.

زمان که میگذره

من از عزیزام دور می شم.

من نمی خوام تو زمان متوقف بشم و یا به عقب برگردم

ولی چیزی که آزارم میده اینه:

من با گذر زمان بزرگ تر نمی شم،

تنها تر می شم.


یکشنبه 11 آذر ماه سال 1386
gooood

من حالم بهتره.

یه عالمه فیلم دارم که ببینم. ۴ جلد کتاب دارم که بخونم. یه مامان دارم که دوسش دارم. یه عالمه آدمو دوس دارم.یه عالمه آدم منو دوس دارن. پاییزو دوس دارم. بارونو دوس دارم. این شهرو دوس دارم. یه سشوار نو دارم - عمه طاهره برام آورده٬ سوقاتی برام آورده٬ برا همه آورده...برای همه همه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  -

هم می خواستم بگم که حالم بهتره٬ هم یه چیزی هم نوشته باشم. اگر مامانم نخ دندون نکشه بهتر هم می شم.همین.


یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386
۲-الف

امروز همکارم ازم پرسید: رها تو حالت بهتره؟ منم چون حوصله ی حرف زدن نداشتم با یه لبخند گفتم آره بهترم! اون اصلن نمی دونه چمه یا چرا بدتر بودم که حالا بهتر باشم ولی می دید که زیاد رو براه نیستم. ۵ شنبه و جمعه که واقعا عذاب آور بود. حوصله اینکه جایی برم رو نداشتم و از طرفی هم از وقتی برگشتم وقتی می خوام یه جابرم استرس می گیرم که نکنه تنها بمونه و حوصله ش سر بره و دلش تنگ بشه و افسرده بشه.... از همین نکنه ها که اگر روان شناسم بود با عصبانیت می گفت:( آخه به تو چه!!!مگه کار دنیا برعکس شده؟؟؟ )منم بارها بش گفتم نه٬کار دنیا برعکس نشده. این منم که به عکس قانون دنیا بار اومدم و بزرگ شدم و الانم اینجوریم. هر چی هم سعی می کنم نباشم باز نمی شه. واسه همینه که گاهی فکر می کنم اگه تنها باشم راحت ترم. دیگران گناهی ندارن. این منم که با این قید و بند هایی که به خودم تحمیل کرده م خودمو عذاب می دم....

این یکی دو هفته هم که عدل افتاده تو روزهایی که تو شرکت اصلا کار نیست و همش به روزنامه خوندن و سودوکو حل کردن می گذره. هر چی می خوام سرم گرم باشه تا کمتر فکر و خیال کنم نمی شه. روزی ۲ بار می رم دم در اتاق رئیسم و می پرسم: کاری چیزی ندارید؟ کمک نمی خواید؟ حتما اون بیچاره هم با خودش می گه اینم از دست رفت. آخه اینجور وقتا فکر می کنم یه خودشیرین عوضی ام!!!

تو این وسط هم یه همکار قدیمی٬که دست برقضا آقا هم هست٬ بعد از حدود ۱ سال زنگ زده و ضمن ابراز مراتب برادریش منو به شام دعوت کرده (بهم می گه آبجی من چطوره؟؟!!! والا اون موقع که همکار بودیم از این حرفا نبود٬ خدا به داد برسه!) من با اینکه خیلی تعجب کرده بودم ولی دعوتشو قبول کردم شاید یه کم از این افسردگی بیرون بیام. امروز یه مقاله خوندم که توش بها الدین خرمشاهی اعتراف کرده که ۱۰ ساله به افسردگی مبتلاست. تو این مقاله بیماران افسرده رو به دسته های مختلف تقسیم کرده. من الان افسرده ی نوع ۲-الف هستم! (دوستان سعی نکنید بهم تلقین کنید که افسرده نیستم و حالم خوبه٬ همینکه من چند پسته دارم روزمره می نویسم خودش نشون یه مشکل حاده!!!البته برای من) بگذریم...

دیگه اینکه شواهد نشون می ده من روز به روز به تاکسیدرمی شدن دارم نزدیک تر می شم و اون چیزی که در دل همیشه ازش می ترسیدم داره پیش میاد. میگن از هرچی بترسی سرت میاد!  البته من همیشه با پر رویی تمام می گفتم که ترسی ندارم ولی فقط به زبون٬ نه به دل.... دیگه باید خودمو آماده کنم.آره از الان به فکرشم. فکر کنم یه ماهی وقت دارم. البته همیشه یه بارقه ی امیدی هست که شاید همه چی عوض بشه ولی خب برای پیکار با زندگی همیشه باید آماده بود.

...

برهنه

بگو برهنه به خاکم کنند

که بی شائبه ی حجابی با خاک

عاشقانه درآمیختن می خواهم.

 


جمعه 25 آبان ماه سال 1386
خودت خواستی

انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود:

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن

توان دیدن و گفتن

توان اندهگین و شادمان شدن

توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سویدای جان

توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی

توان جلیل به دوش بردن بار امانت

و توان غمناک تحمل تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی عریان.

 

انسان

دشواری وظیفه است.

 

 

 

دلم می خواد سرم رو بکوبم به دیوار

دیوار

دی

وار

بالاخره قبول کرد که بره

قانع شد!

دیدی؟

من تونستم این کارو بکنم.

مطمئن بود که بالاخره قبول می کنه.

الان فکر می کنی چه حسی دارم؟ پیروزی؟ موفقیت؟

نه.

احساس می کنم که تو خلاء گیر افتادم و نمی تونم تکون بخورم. دستهام سر شده و می لرزه. پاهام رو، از کمر به پایینم رو که اصلا حس نمی کنم. مثل آدم های فلج شدم. از همین حالا احساس می کنم که از یه فضا نورد که تو یه ایستگاه فضایی داره کار می کنه و دور و برش هیچی نیست- هیچکس نیست- تنها ترم، از یه پروانه ی تاکسیدرمی شده تهی تر.

 قصد من رها بودن بود نه رها شدن....

 

 


چهارشنبه 23 آبان ماه سال 1386
اعتراف

بعضی وقت ها در مورد آدم ها زود قضاوت می کنم. هرچند اصلا دلم نمی خواد این کار رو بکنم. اینجور وقتا از خودم نا امید می شم! این بیشتر به خاطر حرف نزدنه. واسه خودم تجزیه و تحلیل می کنم و نتیجه گیری می کنم. نمی دونم چرا چرا نمی تونم حرفمو بزنم؟

به هر حال این یه اعترافه. از اینکه گاهی در مورد آدم های دور و برم زود قضاوت می کنم عذر می خوام! سعی می کنم از این به بعد هر ابهامی برام پیش بیاد با خود اون آدم در میون بذارم.خیلی زود، قبل از اینکه دیر بشه....


سه شنبه 22 آبان ماه سال 1386

سیسکو می گه: همه ی زندگی آدم که فقط یک نفر نیست.

من می گم: اما زندگی، با بودن اون یک نفر، می تونه خیلی قشنگ تر از اینی که هست باشه.

سیسکو می گه: هی...فراموشی هم چیز خوبیه٬ اگه می دونستی که اون الان...

من می گم:نمی خواد ادامه بدی. خاطرات خوش رو خراب نکنیم٬باشه؟

باشه.

 

این روزا روزای عجیبی برام هستن. اصلا از همون روزای اول سال ۸۶ فهمیدم که امسال باید از اون سال ها باشه. تا این لحظه هم این بهم ثابت شده!  نمی دونم باید  دعا کنم که امسال زودتر تموم شه یا نه! آخه می ترسم سال دیگه عجیب غریب تر از امسال باشه!!! البته زندگی بدون هیجان معنا نداره. آدم تو این فراز نشیب هاست که رشد می کنه و چیز یاد می گیره ولی این درسها بعضی وقت ها خیلی تلخن. بعضی وقت ها هم اصلا درس نیستن٬ فقط تلخن. انگار میان که شیرینی٬ شادی و دلخوشی با وجود اونا معنای بیشتری پیدا کنه.مثل فوت طاهره...

 یه جورایی بهم ریختم امسال. راضی نیستم از خودم. پارسال خیلی خوب بودم. خیلی خوب پیشرفت کرده بودم. برنامه ریزی هام همه انجام می شد ولی خب امسال با وضعیت نه چندان غیر منتظره ای که برام پیش اومد همه چی بهم ریخت. این روزا دچار دو دلی شده ام. از یه طرف اعتقاد پیدا کردم که همه چیز دست خداست و اون هر کاری که می کنه حکمت داره و نباید شکایتی داشته باشم. از یه طرف هم می ترسم که نکنه زیادی خودم رو سپرده باشم دست سرنوشت... این موضوع اذیتم می کنه. یه جورایی گیر کردم میون اراده ی خودم و تقدیر...چند سال پیش من اصلا اعتقادی به تقدیر نداشتم. می گفتم همه چیز خواست خود آدمه و باعث و بانی هر چیزی که تو زندگی برای آدم پیش میاد خود ما هستیم. اون موقع راحت تر بودم! لااقل مثل الان دودل نبودم. این شک و تردید خیلی بده. سستم می کنه. تحرک رو ازم می گیره. من نمی خوام اینجوری باشم. می خوام بجنگم. نمی خوام تسلیم باشم. می خوام سخت بشم. نه مثل سنگ٬ شاید مثل گردو!!! یه درون خوب و خوش مزه با پوسته ای سخت! البته ظاهر خشک داشتن چندان هم خوب نیست ولی من دیگه خودم هم خسته شدم از این لبخندی که پشتش قایم شدم.بسه دیگه. چند وقته خودم نیستم. خودم رو رها کردم. می دونم از اول سال اینجوری شد. همش هم دست خودم نبود... الان دیگه می خوام به خودم بیام. ۴ ماه هم مدت کمی نیست. تا آخر سال می تونم برگردم به وضعیت مطلوب.البته اگر اتفاقات ماوراءالطبیعه دیگه ای بر من نازل نشه! نازل هم بشه من دیگه بیدی نیستم که از ین بادها بلرزم! 

 به این می گن کری خوندن واسه روزگار!!!

 


جمعه 18 آبان ماه سال 1386
بر سرمای درون

همه ی لرزش دست و دل ام

از آن بود

که عشق

پناهی گردد،

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

 

آی عشق آی عشق

چهره ی آبیت پیدا نیست.

 

و خنکای مرهمی

بر شعله ی زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون.

 

آی عشق آی عشق

چهره ی سرخت پیدا نیست.

 

غبار تیره ی تسکینی بر حضور وهن

و دنج رهایی بر گریز حضور،

سیاهی بر آرامش آبی

و سبزه ی برگچه بر ارغوان.

 

آی عشق آی عشق

رنگ آشنای چهره ات

پیدا نیست.

 

 

 

 

 احمد شاملو


یکشنبه 13 آبان ماه سال 1386
فرار

سرم را به کتاب خواندن گرم کرده ام.تو اما باز از لابه لای کلمات به سوی من می‌آیی.

خطوط کتاب شبیه چهرة تو می‌شوند. دست از کتاب خواندن می‌کشم. به فیلم دیشب فکر می کنم تا ذهنم مشغول شود. بر‌می گردم و در مورد آن با همکار کناری ام صحبت می کنم. کل فیلم را با هم مرور می کنیم، نظر می‌دهیم و ناگهان، تو در نقش اصلی فیلم ظاهر می‌شوی. دیگر نمی توانم ادامه دهم. به کتاب باز می گردم. کلمات و حس حضور تو با هم می آمیزند و خاطرات می آیند باز. نه، این منم که به خاطرات می‌روم.پرواز می‌کنم. می‌بینم. لحظه ای که تو مرا رها کردی، من از نو می‌سازم: تو مرا رها می‌کنی و سپس در آغوش می‌گیری. این است پایانی که من برای رویای خود می‌خواهم. خاطره ها را به رویایی بدل می‌کنم با پایانی متفاوت. چقدر خیالبافی لذت بخش و در عین حال آزار دهنده است. دوباره به کتاب باز می گردم.راوی داستان، زنی رنج کشیده است. باید این کتاب را بخوانم. آری، این فقط من نیستم که زخمی خورده ام. با خواندن این کتاب آرام ترم. سعی می کنم که تو را در صفحات پیشین بگذارم و بگذرم. ورق می‌زنم،ورق می‌زنم، ورق می‌زنم....

 


شنبه 12 آبان ماه سال 1386
یه بار سنگین

از اینکه درکم نمی کنی ناراحتی؟ چون نمی فهمی برای چی گریه می کنم باهام قهر کردی؟ شایدم ناراحتی چون نمی تونی بپرسی برای چی. ها؟ (هیچوقت نپرسیدی) یا شایدم می دونی و به خاطراین برام ناراحتی....

 حالا دیدی؟ حالا رسیدی به حرف من؟ بهت گفته بودم که اون دو تا با هم نمی تونن. نمی مونن. قبل اینکه بخواین تصمیم بگیرین. قبل رفتن. من همه چیزو می دونستم. قبول نکردی....حالا من و تو موندیم و یه غم سنگین توی دل تو ، روی  شونه های من ( اینجوری حسش می کنم). حالا هم قبول نمی کنی که تنها چاره، رفتن تو ست. حالا باز هم نمی خوای منو باور کنی. ای کاش می تونستم بهت بگم. ای کاش دلم میومد که داد بزنم جیغ بکشم و بگم همه ش تقصیر تو ست پس تو باید بری. کاش می تونستم بهت بفهمونم که زندگی رو اونجوری که هست ببین نه اونجور که می خوای باشه.کاش طاقتت زیاد تر بود.... وقتی این همه فریاد رو تو دلم خفه می کنم حالم از همه چیز و همه کس به هم می خوره. می خوام بالا بیارم و هر چی تو دلمه تف کنم تو صورت این زندگی. کاش یکی،  کاش مادر، تو طاقت شنیدن داشتی....

 

 


سه شنبه 1 آبان ماه سال 1386

صبح داشتم با خودم می گفتم دیگه سیاه نمی پوشم تا وقتی خوب نشده. روسری سیاهه رو زیر یه عالمه روسری دیگه قایم کردم. گفتم سیاه نمی پوشم. وقتی اومد هم نمیذارم هیچکی سیاه بپوشه بره دیدنش. باید بهش روحیه بدیم. با خودم فکر کردم چه خوب شد موهامو های لایت کردم. حالا حتما می بینه و روحیه می گیره. با خودم فکر کردم یادم باشه حتما به حنا بگم 5 شنبه که میاد سی دی نوری رو با خودش بیاره تا برای طاهره رایت کنم. آخه خیلی دوست داره. گفتم حتما یه عالمه خاطره خوب با گوش کردن به اون سی دی براش زنده می شه. با خودم گفتم که باید یکی یکی بریم دیدنش که اذیت نشه. به خدا گفتم کاری کن که عروسی من و سولماز رو ببینه. آخه خیلی آرزو داره ماها خوشبخت بشیم. به مامانم گفتم مامان بیست درصد که از صفر  بهتره. اگر می خواستن قطع امید کنن نمی گفتن بیست درصد.مامان گفت آره عزیزم امید به خدا.

 فکر های بد داشتن به زور خودشونو می کردن تو مغزم. انقدر به خودم فحش دادم که تونستم به مصیبت فکر نکنم. اما مثل یه تیکه ابر بالای سرم هر جا می رفتم میومد. تو راه برگشت گفتم برم دم در و اون شمع هایی که براش نذر امامزاده کرده بودمو از مامان بگیرم براش روشن کنم تا خوب شه. رسیدم. گفتم مامان اون شمع ها رو ....ساکت شد. ساکت شدم. خفه شدم. گریه کرد. رفتم لباسامو درآوردم. گریه کرد. های های گریه کرد.من یه قطره اشک نریختم. شمع ها رو بردم و برای شادی روحش روشن کردم.

ای خدا     بهت نگفتم؟نگفتم که همه کسم رو با هم ازم نگیر؟ نگفتم من طاقتشو ندارم؟ خدا جونم چرا هرکی بهترینه می بری؟ خدایا بعد سلمان, ب و س  رو ازم دور کردی.حالام طاهره. حنا داره میره. سعید داره می ره.مامانم... عزیز دلم... نفر بعدی کیه؟ با این حساب باید خیلی قوی باشم. شاید واسه همینه که گریه م نمیاد. یه صدایی می گه قوی باش. نه گریه نکن. تو باید مامانتو دلداری بدی. موقع حرف زدن با بابا دلم می خواست هوار بکشم و هرچی تو دلمه بگم اما یه صدایی می گفت قوی باش، غم اون سنگین تره. همینطور با عمه ها عمو ابراهیم. سعید. سولماز. دنیا و یکتا... چرا اون صدا می گه غم اون ها بیشتره؟ چرا؟؟؟ چرا بغضم خفه شده تو گلوم؟ چرا هنوز باور نکردم مهربون ترین شیرین ترین ماه ترین بزرگ ترین و بخشنده ترین زن روی زمین از دنیا رفته؟ چرا بزرگی این مصیبتو باور نمی کنم؟ تا به خودم اومدم که اون چه نعمت بزرگیه سفر کرد و رفت آلمان. همش حسرتش موند برام که چرا حالا که من واسه خودم آدمی شدم نیست که باش درد و دل کنم ازش راهنمایی بخوام از تجربه هاش استفاده کنم. دلم به این خوش بود که بعد چن سال باز برمیگرده و اینجا زندگی می کنه. دلم خوش بود به نامه هاش. به تلفنهاش. اما حالا بازم مثل وقتی که مادربزرگ مرد فقط حسرت موند برام. کاش من تو اون سال هایی که زنده بود بزرگتر بودم تا می تونستم بیشتر و جدی تر و عمیق تر باهاش باشم. اما افسوس.

 افسوس ای روزگار نامرد. اقسوس...


دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386
صفر درصد

پارسال طاهره می خواست بیاد ایران. نشد.

 من عید می خواستم برم آلمان.ویزا ندادن.نشد.

طاهره نیومد.

من نرفتم.

طاهره مرد.

از آلمان متنفرم

از همه ی غربت ها متنفرم

از همه ی فاصله ها متنفرم

از همه ی دوریها متنفرم

نفرین به سفر

نفرین


یکشنبه 29 مهر ماه سال 1386
چند درصد؟

 

دکتر ها گفتن فقط ۲۰ درصد شانس زنده موندن داره.

یعنی٬

سهم طاهره از زندگی٬

بعد از این همه سال سختی کشیدن٬

فقط بیست درصده؟؟؟

ای تف به گور پدرت روزگار که انقدر نامردی...


سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386
پیش درآمدی بر «یادآوری»

 

نوشته شده در ساعت 11 شب یکشنبه 22 مهر

 

خیلی خوابم میاد ولی دلم می خواد بنویسم.

کف دست چپم روی چند تا کاغذه. نوشته ای از یک دوست که نویسنده‌ی داستان های کوتاهه. امروز صبح داستانش بدستم رسیده.تا حالا چند تا از داستانهاش رو خوندم. خودش می‌گه من از معدود کسانی هستم که اجازه می‌ده داستانهاشو بخونم. این داستان با اینکه در فضایی از ناامیدی طی می‌شه ولی(به قول خودش) یه جور امیدواری توش هست. نمی دونم، شاید به خاطر این بود که من خودم رو یه جایی تو اون داستان می بینم.

داستانش امروز صبح اومد. خیلی به موقع. درست مثل همیشه خدا به موقع به داد من می‌رسه. نمی دونم قبلا هم گفتم یا نه، خدا خیلی هوای منو داره. واقعا گاهی شرمنده م می‌کنه. البته این دوست نویسنده م به روایتی به خدا اعتقاد نداره. یعنی نداشت. الان رو نمی دونم. گاهی به شوخی به من می‌گفت به خدات بگو یه نظری هم به حال ما بکنه! به هر حال اعتقاد هر کس یه جوره دیگه.

ناخن انگشتم شکسته. یعنی ترک خورده. مثل روزهایی که گیتار می‌زدم، ناخن دستم برام شده یه دغدغه. که نکنه بشکنه. البته اون موقع مشکل 4 تا بود حالا شده یکی. ولی همین یکی هم خیلی مهمه. تازه از ماهور رسیدم به دشتی و نمی خوام به خاطر این ناخن ناقابل از تمرینها عقب بیفتم.

خونه مون رو خیلی دوست دارم. خونه‌ی کوچیکمون رو. واقعا یه جور تعلق خاطر بهش پیدا کردم. خیلی آرامش دارم توش. اصلا پام رو که تو محله و کوچه مون میگذارم، حس می کنم همه ‌ی زمین اونجا مال منه. حتی فکر می‌کنم امامزاده‌ی کوچیک محله هم یکی از اتاق های خونه‌ی ماست. خلاصه حس تازه ایه که تا به حال نداشتم. خونمون! محله مون!

اتاقم پر از قاب عکس شده. روی میز عکس خیلیها هست. عکسشون به جای خودشون. صاحبان عکس ها خیلی عزیزند ولی یا دورند و یا خیلی دور. دلم برای اونهایی که خیلی دورند تنگ شده...خیلی...

نمی دونم چرا بدنم کوفته است.یعنی می‌دونم ... دردم از یار است و درمان نیز هم... عیب نداره، به قول نادر ابراهیمی" درد تن، درد روح را سبک می‌کند".

تازگیا دیگه با روزگار خیلی نمی‌جنگم. یعنی نه اینکه تسلیم شده باشم.نه. تازگیا دارم باور می‌کنم که توی این دنیا هر چیزی دلیلی داره و هیچ چیز اتفاقی نیست. واسه‌ی همین راحت تر حقایق رو می‌پذیرم، راحت تر گریه می‌کنم، راحت تر می‌خندم و راحت تر عبور می‌کنم. دیگه کمتر به دنبال "چرا" ها هستم. روزی بود که یک صفحه از دفتر خاطراتم رو با نوشتن "چرا" پر کردم و چه احمقانه بود پرسیدن اون همه سوال از خودم! من اگه جوابشون رو می‌دونستم که دیگه سوالی برای پرسیدن نبود. 

داشتم می‌گفتم (چقدر حاشیه رفتم!) همیشه خوندن نوشته های این دوستم آرومم می کنه. حتی اگر غمگین هم بشم باز هم یه جور آرامشه. یه جور ساکت شدن. شاید یه جور به عمق رفتن. این دفعه می خوام داستانش رو بگذارم اینجا (تو پست های بعدی) تا بقیه هم بخونن. از خودش اجازه گرفتم.

 اسم او آراز است.

 

 

 

 

 


یکشنبه 22 مهر ماه سال 1386
دلم میخواد بگم تقدیم به فروغ فرخزاد

خواب دوم- مهر ۸۶

به شوخی گفتم: چقدر زود دلت برام تنگ شد؟!

فوری پرسید: تو چی؟

یادم نیست گفتم «آره» یا «نه»

شاید هم به جای جواب٬ یه «آه» کشیدم.

آره٬ یک آه بود...

----------------------------

خواب چهارم- مهر ۸۶

تمام بدنت بود که می لرزید زیر انگشتای دستام٬

اونوقت بهم گفتی « چرا انقدر قلبت تند می زنه؟»

می خواستی کم نیاری؟!

خب منم می خواستم کم نیارم٬

اونوقت...

------------------------------

خواب اول- مهر ۸۶

اولش خواستم باورت نکنم٬

آخه خیلی دور بودی٬

ولی باورت

با صدای نفسهات

ریخت تو همه ی وجودم.

---------------------------------

خواب سوم- مهر ۸۶

بهم گفتی «چشماتو ببند»٬

وقتی از لای پلکهام یواشکی نگاه کردم٬

چشمهای خودت باز بود.

چی رو می خواستی ببینی

تو چشمهای بسته ی من؟؟؟

--------------------

من  بیدار شدم٬ اما عطر تنت همه جا هست.

انگار که اصلن

هیچوقت خواب نبودم


چهارشنبه 18 مهر ماه سال 1386
عشق آنتی!

 هر عشقی جوهر خاص خود را دارد

آنجا که یکی شکوفا شود٬ دیگری می پژمرد

عشق شهوانی ارج و احترام نمی جوید

و عشق ارجمند٬ نمی تواند تا حد یک کامجویی ساده فرود آید...

 

رومن رولان- کتاب جان شیفته


پنجشنبه 4 مرداد ماه سال 1386

لعنت به من. مثل دخترای زرزرو نتونستم نیم ساعت خودمو نگه دارم.

طاهره زنگ زد. از اولشم می دونستم نمی تونم باش حرف بزنم. اصلن نباید گوشی رو می گرفتم. تا صداشو شنیدم. تمام تنم لرزید. مثل احمقا زدم زیر گریه. مسخره. اه. حالم از خودم بهم می خوره. اون اونجا ٬با اون مریضی٬ یه چنین روحیه ای داره که زنگ زده آلو مشهدی سفارش بده براش بفرستیم٬ اونوقت من مسخره اینجا صحیح و سالم ٬خیر سرم ۲۰ سال هم ازش جوون ترم٬ اونوقت اینقدر ضعیف؟

سیسکو می گه: واقعا که رها . یه بارم بت گفته بودم٬ افتادی تو سرازیری. اگه خودتو جمع نکنی همینجور قل می خوری و میری پایین. از ما گفتن بود. یه فکری به حال خودت بکن...


دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386

 

Beautiful pictures are developed from negatives in a dark room. So, if you see darkness in your life be sure that god is making a beautiful picture for u.

 

 

 طاهره مریض تر شده.

سم از کار بیکار شده.

سع....

خودم هم که تو این برزخ.

دیگه چه چیزی می تونه انرژی آدمو به این خوبی صفر کنه؟!

 

امروز اومدم یه مسیر جدید رو برای برگشتن به خونه امتحان کنم. اولش که نزدیک بود گم بشم. بعدشم به معنای واقعی فرو رفتم تو Darkness .آخه برق محله رفته بود. اونم چه جای وحشتناکی.خلوت. همه چیز سیاه بود. منم که یه دختر تنها. واقعا ترسیده بودم اما چاره ای نبود. باید تا خونه می رفتم.... البته این مسیر رو تو روز یه بار رفته بودم. تنها هم نبودم. امشب می خواستم خاطره اون روز رو مرور کنم.{ البته از اون روز خاطره ای که مونده بود خیلی هم جالب نبود. من داشتم دنبال یه نفر تند تند راه می رفتم (تقریبا می دویدم) در صورتیکه خسته شده بودم و دلم می خواست لا اقل دستمو بگیره اما چیزی نگفتم (مثل همیشه). عجله داشتیم و با خودم گفتم الان وقت این حرفا نیست. ( هر چند الان عقیده دارم که آدم هیچ لحظه ای رو نباید از دست بده...)} خلاصه خاطره اون روز تثبیت که نشد هیچ، یه ترس مسخره هم قاطیش شد و گند زده شد بهش!!!

آره می گفتم حالم خوب نیس. سم گریه کرد برام. عاشق این احساسات پاکشم. عاشق این جور اشکایی که بی هیچ قیدی جاری می شه. هنری که خدا با وجود مونث بودنم به من عطا نکرده.  انقدر تحت تاثیر احساسش بودم که سر کلاس نزدیک بود از غصه بمیرم. (من وقتایی که دارم از غصه می میرم نمی تونم گریه کنم) ناراحت کننده ست. کارش رو از دست داده. اگه واسه خودم پیش بیاد در جا دق می کنم. خودم هم که حال و حوصله نداشتم، خلاصه اینکه خیلی غصه دار شدم.

 احساس می کنم زمان کم میارم. برا همین نمی خوام تیر تموم بشه. تابستونی که همیشه از اومدنش شاکی بودم نمی خوام تموم شه. عجیبه ولی این تیر انگار با بقیه فرق داره. حتی با تیر کنکورم هم فرق داره. نمی دونم چه فرقی فقط نمی خوام تموم شه. طاهره قرار بود بیاد ولی به خاطر اون مریضی لعنتی نمی تونه. کاش من می تونستم برم پیشش. کاش همه چی جور شده بود. کاش من الان ... داشتم. اگر تو بهار رفته بودم اونجا الان راحت مجوزی داشتم که می تونستم برم آلمان. همش فکر می کنم زمان رو از دست دادم. چی شد؟ چرا این کار رو نکردم؟ به خیلی چیزا بسته بود...

 خدایا با تحویل سال چی فرستادی برام؟؟؟ ناشکری نمی کنم ولی غمگینم. طاهره تقاص کدوم گناه رو داره پس می ده؟ فقط دلم می خواد اینو بدونم. به خاطر کدوم بی رحمی که کرده الان باید زجر بکشه؟... این سوال هم بی جواب می مونه. مثل اون چرایی که با رفتن برادرم تو ذهنم کاشته شده و هنوز جوابی نداره.

خدایا من عبادتت می کنم. من بهت ایمان دارم. می دونم که هیچوقت تنهام نذاشتی. همیشه باهامی، می دونم. اما حاضرم کمی رهام کنی و به طاهره برسی. خوبش کن. هر کاری بخوای می کنم. فقط مریضیشو خوب کن.

show me that beautiful picture...

 


سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386
تیک تاک

سیسکو می گه: دیدی پسرا قبل خدافظی می گن" مواظب خودت باش"؟!!! من جدا نمی دونم چرا اینو می گن. یعنی واقعا نگران سلامتی آدمن؟؟؟ آخه شنیدن این جمله از خانواده یا دوستای قدیمی طبیعیه ولی نه از کسی که برا اولین باره باش تلفنی حرف میزنی!!!

من می گم: این یعنی یارو می خواد بات تیک بزنه. می خواد ببینه چیکاره ای، اگه  بگی " تو هم همینطور" یعنی  یه جورایی آرررره! اگه نه که هیچی.

سیسکو یهو جوش میاره. می گه: فک کرده چی؟ مرتیکه.....

من می گم: ای بابا کوتا بیا، استغفراله!

 ( فک کنم سوتی داده. آره. فک کنم گفته " تو هم همینطور"!!!)

 


پنجشنبه 7 تیر ماه سال 1386

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگه دار که من می روم اله معک


سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386
شاکی

 

- چرا همیشه مهربون؟

چرا همیشه خوش اخلاق؟

چرا همیشه خوبِ خوب، عالی؟

چرا یه بار نمی گی خوب نیستم، مریضم، خرابم، داغونم؟

 چرا همیشه باید ظاهرِ خوب؟

چرا همیشه ه ه ه ه  ؟

- داد نزن، داد نزن...


یکشنبه 27 خرداد ماه سال 1386
جاده

جاده اسم منو فریاد می زنه

می گه امروز روز دل بریدنه

کوله باری که پر از خاطره هاست

روی شونه های لرزون منه...

 

" بسه سرم گیج رفت".اینو سیسکو می گه  که از بس دور اتاقم چرخیدم اعصابش خورد شده! دارم با اتاقم خداحافظی می کنم. خیلی دوسش داشتم اما خب مال مال خودم که نبود. مال صاحبخونه بود. اما سه ساله که توش هستم. تنهاییامو خیلی تحمل کرده. دل تنگیهامو... دستامو باز می کنم رو دیواراش. بغلش می کنم. می گم کاش می تونستم با خودم ببرمت به اون خونه. دلم می خواد زودتر از این خونه که بوی رفتن می ده  برم. اون یکی خونه کوچیکه. از اتاق هم خبری نیست( دکتر ص گفته درسته اتاق نداری اما عوضش یه خونه دارین). بهش که فکر می کنم احساس خوبی دارم. هر چند پنجره ای به امام زاده نداره. اصلا همش دو تا پنجره بیشتر نداره. یکی رو به پاسیو و یکی رو به کوچه پشتی که همش ماشین رد می شه. اما هر چی باشه خونه ی خودمونه.اونجا خوبه. خوشحالم. دلم می خواد زود تر بریم توش. فکر کنم بتونم یه گوشه اش رو مال خودم کنم. حالا هر جاش که شد. به هر حال این دیگه خونه ی خودمونه. باید دوسش داشته باشم. شاید بعد ها فقط اون همدم تنهاییام باشه.

دیروز همکار طبقه پنجم ازم خواست برای یه بحث ادبی - تاریخی برم پیشش. یه جورایی محقق هست و می خواد دل و روده ی ایران باستان رو به هم بریزه و اژدها و ققنوس وآدم های نخستین رو بکشه بیرون. نمی دونم چرا از اول منو انتخاب کرد. با اینکه علاقه ای به تاریخ ندارم متن مقاله اش رو که بهم داده بود قبل از سخنرانیش خوندم و نظرم رو گفتم. دو ماه بعدش دعوتم کرد که تو جلسه سخنرانیش شرکت کنم. همه ی طبقه پنجمی ها اونجا بودن. رئیس روئسا رو می گم. براشون سوال بود که من اونجا چه غلطی می کنم؟! آره دیگه دیروز بهم گفت برم پهلوش که راجع به خوبی ها و بدی های سخنرانیش صحبت کنیم. بهم گفت که یه روز دعوتم می کنه که با خانومش آشنا بشم و در مورد این جور چیزا صحبت کنیم. تو دلم فریاد زدم واااااااای نه. یه دوستی تازه؟ نه خدای من. دیگه نمی تونم. آدم های جدید رو نمی خوام. من که خود دیوونه م رو می شناسم. نه دیگه نمی تونم. می خوام واسه خودم، فامیل هام، دوستای قدیمیم بیشتر وقت داشته باشم. اون روز هم که اون آشنای تازه بهم گفت:" ما فکر می کردیم شما با آدم های جدید مشکلی ندارید" بهش فهموندم که هم با خودت و هم با آدم های جدیدی که میارید مشکل دارم.

خدا رو شکر که این دفعه آشنای قدیمی، آشنای جدیدی رو با خودش نیاورد. البته بعدش فهمیدم واسه این نیاورد  که فکر می کرد می خوام باش حرف بزنم و مثل خیلیای دیگه براش درد و دل کنم تا خالی بشم. ولی من اینو نمی خواستم . خیلی سعی کردم که اینجور نباشه. اما وقتی به خودم اومدم دیدم نصف راه گذشته و فقط من حرف زدم. اون هم با حرکت سر و صورت و چشم ها و ابروهاش به حرفهای من عکس العمل نشون می داد که یعنی می فهمم چی می گی. از خودم بدم اومد که چرا اینقدر حرف زدم. من فقط می خواستم در کنارش باشم. دلم براش تنگ شده بود. می خواستم اگر شد حتی یه کلمه هم حرف نزنم. بشینم کنارش وفقط حس کنم که اون هست (آخه وقتی اون هست برای من هم امنیت هست هم آرامش).می خواستم بشینم کنارش و به جاده نگاه کنم. حتی به خودم یاد داده بودم تو صورتش زل نزنم. ولی اون این دفعه تنها اومد، چون فکر می کرد من نیاز دارم که به حرفام گوش کنه. ولی نه، من فقط دلتنگش شده بودم. همین. اصلا دلم نمی خواست با منم مثل اونای دیگه باشه چون اون برای من با بقیه متفاوته...

 یاد اون روزی میفتم که با یه نفر از کرج می اومدم تهران. 7-6 سال پیش بود. قرار نبود ما با هم بیایم ولی یهو همه چیز جور شد. هیچکس نبود که بیاد دنبالم و من با اون رفتم. کنار تاکسی های تهران که رسیدیم، به یه تاکسی گفت "دربست". داشتم شاخ در می آوردم. آخه خیلی عجیب بود. بش گفتم که گرون می شه، بیا با تاکسی عادی بریم ولی اون چیزی نگفت و سوار شدیم. ماشین که افتاد تو اتوبان، در کیف سامسونتش رو باز کرد و عکسی رو که دیروزش از من گرفته بود بهم داد. یه عکس هنری بود. از دختر عمه ام و بقیه هم گرفته بود وما هر چی اصرار کرده بودیم هیچ کدوم از عکس ها رو بهمون نداده بود اما حالا عکس من رو از تو اون آلبوم برداشت و داد دستم. بهم گفت که از همه ی دخترایی که می شناسه بیشتر دوسم داره (می دونستم) و از همشون بیشتر قبولم داره (این رو هم می دونستم). اما گفت که به دلایلی ما نباید همدیگه رو دوست داشته باشیم و باید همینجا همه چیز رو تموم کنیم. ( عکس رو هم برای همین بهم داد). نمی دونم چه حالی داشتم. چشم دوخته بودم به جاده و مثل احمق ها لبخند می زدم. سعی می کردم  گریه نکنم. غرورم اجازه نداد بهش بگم که چقدر عاشقشم. گفتم می فهمم چی می گه و باهاش موافقم( بزرگترین دروغی که تا اون موقع گفته بودم!) بهم گفت که مواظب پسرا باشم چون خیلی گرگ ن و گفت مواظب خنده هام باشم چون" دل آدم رو می لرزونه" ( و من بعد از اون دیگه نتونستم از ته دل خنده ی شادی کنم). از گریه ها و بی خوابی های بعدش که اون هیچی ازشون نفهمید بگذریم، می خواستم بگم این نشستن و چشم دوختن به جاده برام تداعی اون روز رو می کنه. یه انتظار در درونمه که انگار قراره  بازم  اون حرف ها رو بشنوم. می خوام امیدوار باشم. می خوام این انتظار رو تو خودم بکشم اما نمی شه. می رم تو رویا و جاده ها رو به شهر ها  و خونه های زیبا ختم می کنم. پیاده می شم، می دوم،  بلند می خندم، زندگی می کنم. ولی وقتی از رویا درمیام،

 اون جاده هنوز روبرومه.

 

 

 


جمعه 25 خرداد ماه سال 1386

 

پشت میزم نشته م و روزنامه جلوی روم بازه. پره از آگهی های تبلیغاتی، تورهای مسافرتی به همه جای دنیا. ترکیه، مالزی، سنگاپور، تایلند، سنت پطرزبورگ، چین، خلاصه به همه جای دنیا. می رم تو فکر.

از چین و سنت پطرزبورگ و تایلند وسنگاپور و مالزی و ترکیه،  به چشم های تو می رسم که خودش دنیاییه...

 




یکشنبه 20 خرداد ماه سال 1386
انتظار

 

چرا وقتی می خوایم بگیم سرطان به طاش که می رسیم بغضمون می ترکه؟  روزی که شنیدم سرطان داره پشت تلفن ساکت شدم. شاید از ناباوری بود. اما ظهرش که داشتم برای عاطفه می گفتم، درست وقتی رسیدم به طا، زدم زیر گریه. شاید تازه اون موقع باورش کردم. حالا هر تابستون که می شه دلم پر می زنه که برگرده ایران. دفعه اول که اومد، تازه سالم شده بود. اومد و یه عالمه غم و غصه رو همراه دارو هاش خورد و رفت. همین شد که دارو هاش  اثر نکرد. دفعه دوم که اومد، دوباره مریض شده بود. این بار وقتی از اینجا برگشت دارو هاش رو خورد.

 یعنی حالا که بیاد حالش خوب شده؟؟؟


شنبه 19 خرداد ماه سال 1386
کابوس ترس

... من می مونم.

می مونم تا هر هفته باهاش برم کوه. از دیدنش٬ از بودنش حتی 20 متر اون طرف تر خوشحال باشم و هر بار بر می گرده نگام می کنه دلم بلرزه. بعدش چن وقت بگذره. همینجوری جمعه ها بگذره. بعدش یه جمعه یه نفر جدید بیاد تو گروه. بعدش با اون بیشتر حرف بزنه. هفته بعدش با اون از گروه عقب بمونه. هفته بعدش دست همو بگیرن. بعدش من دیگه نمی رم کوه.

 من دیگه هیچوقت به هیج کوهی نمی رم.


شنبه 12 خرداد ماه سال 1386
پیشرفته شدن

 

 

 حالا من اگه فوق لیسانس نگیرم چی می شه؟

اگر پیشرفت نکنم چی می شه؟ اصلا چی شد که یاد پیشرفت افتادم؟ چرا دنبالشم؟

 جواب: مگه من یه زندگی نمی خوام که مال خودم باشه؟ پس پول هم لازمه. اگه بخوام بچه هام خوشبخت باشن باید پول داشته باشم تا بتونم خوب بزرگشون کنم. آره.

 اما وقتی یاد پیشرفت افتادم اولش فقط فکر خودم بودم. اینکه مهندس بشم و نذارم مثل الان هر کاری رو بهم تحمیل کنن. آره به خاطر خودم بود اما بعدش ربطش دادم به بچه هام. اصلن اگر من هیچوقت بچه دار نشم چی؟ اونوقت پیشرفت رو می خوام چکار؟ یعنی می گی اول بچه دار بشم بعد برم دنبال پیشرفت؟ نه... اونجوری فرصت نمی کنم که بزرگشون کنم. بچه هام می شن مثل خودم. که صبح پاشن و ببینن مامانشون رفته دانشگاه. انقدر گریه کنن تا من برگردم. نه نمی خوام اینجور بشه. پس باید اول پیشرفت کنم.

راستی چرا پیشرفت همیشه فرسنگ ها از ما دوره؟


جمعه 11 خرداد ماه سال 1386

 

 

عسل خودشو به پاهای مامانش می چسبونه و می گه بوغل مامان. (یعنی اینکه مامانش بغلش کنه). ولی من نمی خوام برم بوغل کسی،

 دلم می خواد یک نفر رو محکم بغل کنم.


شنبه 5 خرداد ماه سال 1386

 

به پرده هایی که تازه برای خونه دوختیم نگاه می کنم. قشنگن. اما دیگه بدردمون نمی خورن. آخه موقت بودن. وقتی برای یه خونه ی اجاره ای پرده می دوزی نباید بش دل ببندی.

امروز که روی تختم برای از دست دادن دل خوشی های موقت زندگیم گریه می کردم، مادر از چشمهای خیسم چیزی نفهمید. ما این همه سال موقتا تو خونه هایی که مال خودمون نبود زندگی کردیم بلکه روزی به اون چیزیکه لیاقتشو داریم برسیم. و حالا که تقریبا رسیدیم باز هم نباید عادت کنیم و دل ببندیم. خوب می دونم که پدر و مادرم  برای رسیدن به زندگی بهتر خیلی از سختیها رو موقتا قبول کردن. ما هم همینطور. مثلا  من برای دوره ای کوتاه، موقتا نوجوونی رو تعطیل کردم (چیزی که به بهای از دست دادنش برای همه ی عمرم تمام شد). این قصه برای من بار ها تکرار شده. از زمانی که خودمو شناختم. وقتی که خیلی بچه بودم. برای یه بچه ی کوچیک همبازی شدن با دختر همسایه شون می تونه انگیزه ی بیدار شدن هر صبح اون از خواب باشه. بچه های کوچیک چیزی از موقت بودن زندگی نمی فهمن. این بچه های کوچیک وقتی بزرگ می شن به دنبال ریشه هاشون هستن. به دنبال پایه هاشون.  اما تو ذهن اونا مفهموم خونه، محله، دوست، دبستان من، دبیرستان من، چیزایی هستن که برای تعریفشون باید چندین شهر و هزاران محله رو از ذهن بگذرونن. تازه  به جای هم نمی رسن!

چیزی که ذهن منو خیلی به خودش مشغول کرده اینه که بالاخره کی ما می تونیم راحت زندگی کنیم. جایی که لااقل دغدغه ی از دست دادن محل زندگیمون به هزار تا زخم دیگه ی زندگی اضافه نشه؟ دارم فکر می کنم که تو زندگی آینده ام هم حتما این قصه ادامه پیدا می کنه. دلم می خواد تا اون موقع یه کمی آروم بگیرم، یه کمی استراحت کنم. این حق منه، چیزی که بعد از ازدواج دیگه مال من نیست، می شه مال ما. پس

رهام کن مادر. بذار به همین چیزی که تو اسمشو گذاشتی دنیای کوچیک خودم بچسبم. مگر من چند بار 24 سالمه؟ بذار تو همین دنیا زندگیمو بسازم. ازت می خوام که حمایتم کنی. که پشتم باشی. ولی اگر نمی خوای، رهام کن. من خیلی وقته که از دستت لیز خوردم. اگر نمی خوای بیشتر از این ازت دور بشم٬ رهام کن مادر...


چهارشنبه 2 خرداد ماه سال 1386
a man can be destroyed but never defeated

سیسکو یه روز پرسید: راسته که همه می گن تو دختر باباتی ها.

می گم: آره ، چقدرم دلم براش تنگ شده.

می پرسه مگه الان کجاست؟

می گم هیچ جا،همینجا رو مبل بغلی کنار دستم نشسته.

 

سعید می گوید باید دست از نابودی خود برداری.ای کاش به اندازه ی او رها بودم. آنوقت جواب این شک ها و تضاد ها رو خودم به خودم می دادم اما مثل اینکه حالا وقتش نیست. باید بدوم و همه ی همراهانم را جا بگذارم. باید بدوم و پشت سرم را هم نگاه نکنم چون در آن صورت نیمه ای از وجودم را می بینم که جا مانده و آنوقت نابود می شم... تازه مثل اینکه دوست داشتن هم یک جور نابودیست.  برای قلب که می دانم ضرر دارد. بارها قلب خود من با دیدن عزیزی یا حتی شنیدن صدایش و یا حتی(...بگذریم)  چنان تپیده که تمام وجودم را به لرزه در آورده.( قلب معیوب من این روزها خوب کار نمی کند!) چند وقتی است که این نابودی ذهنم را نیز شامل شده است. حماقت هاییست که مرتکب می شوم بعید و نابجا. سعید می گوید تو بخواهی این شکنجه پایان خواهد گرفت. فقط کافیست تو بخواهی.

 

مهتاب پرسید: این خوشبختی که می گن کجاست. همون که هیچوقت تموم نمی شه؟ مامان می گه اونور آب هاست. بابا می ره پیداش کنه. بهش سپردم یه پیاله هم برای مهتاب بیاره.

 

من و آرامش؟ میون اون همه غریبه؟ توی نصفه ی اونور دنیا؟

 

 


دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1386
۲ پاراگراف

صدای پچ پچ میاد. دو نفر دارن با هم پچ پچ می کنن.راجع به من دارن حرف می زنن. درست نمی شنوم چی می گن.گوش تیز می کنم. انگار یکیشون از من خیلی بدش میاد. از حرفاش معلومه. اما اگه بش بگم می زنه زیرش. الان داره بش می گه که ازم بدش میاد. یه دلیلایی میاره که درس نیست. یعنی واسه اینگه ازم بدش بیاد کافی نیست. هیچوقت اینا رو به خودم نگفته اما اگر ازش بپرسم مطمئنم که می زنه زیرش. بم می گه من خیلی قبولت دارم. می گه تو یه چیز دیگه هسی. می دونم که اینا رو می گه.

 من ازش بدم نمیادا. حتی دوسش هم دارم.اما من هم بهش نگفتم که دوسش دارم. حتی اگه ازم بپرسه می زنم زیرش. هیچوقت بش نمی گم. اما ازش بد هم نمی گم. همیشه ازش دفا کردم. یعنی پیش کسی خرابش نکردم. اما الان اون داره ازم بد می گه. خب اگه به خودم بگه که ناراحت می شم. معلومه که ناراحت می شم. ولی الان هم ناراحت شدم که داره پشتم می گه. اگه دوسم نداره پس چرا من تو نگاش چیزی نخوندم؟ تو نگاش یه چیز مبهمی هست اما نفرت نیس. پس چرا داره به اون دروغ می گه؟ شاید می خواد اون ازم بدش بیاد ها؟ اما به هر حال نباید می گفت. من هیچ جا خرابش نکردم. گفتم که آخه دوسش داشتم. هنوزم دارما. با اینکه الان از دسش ناراحتم ولی دوسش دارم. انقد دوسش دارم که می تونم فردا همه ی این حرفا رو یادم بره. پس نباید ناراحت بشم. باید از الان سعی کنم که تا فردا همش یادم بره. اگه بخوابم و یه خواب خوبی هم ازش ببینم دیگه یادم می ره. برم بخوابم. خوب بخوابم. شب به خیر


دوشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1386
قدیما

 

اصلا از چت کردن بیزارم

این روزا همه چی مجازی و الکترونیکی شده

اس ام اس٬ ای میل... بدون احساس واقعی ٬ مملو از آیکن هایی که صورت آدم رو هیچوقت اونطور که هست نشون نمی ده.حتی اون لبخند احمقانه ی مثلا مهربون .

 شاخه ی گل سرخی که بو نداره٬ گریه ای که اشک نداره٬ بوسه ای که طعم نداره...

بعضی از ما عادت کردیم به این چیزا٬ طوری که دیگه حتی صدای همدیگه رو نمی تونیم تحمل کنیم چه برسه به اینکه همو ببینیم.

برای بعضی از ما ای میل٬ اس ام اس٬ چت٬ حتی تلفن بهانه شده:

- عکستو برام ای میل کن تا عکسمو برات ای میل کنم! (هه... از دیدنت خوشحال شدم)

- امشب بیا چت می خوام راجع به موضوع مهمی بات حرف بزنم. (موضوع مهم؟ اونم تو چت؟!!!)

بعد اینکه ۳ ساعت سر قرار معطل شدی٬ اس ام اس می زنه که

-  sorry  ,man nemitoonam biam,badan ba ham sohbat mikonim,ok?

و خودش هم خوب می دونه که بعدا یعنی هیچوقت....

خلاصه اینکه بد نیست کمی به خودمون بیایم٬ فک کنیم قدیم ها چکار می کردیم که این چیزا نبود؟ ( نه خیلی قدیم٬ همین ۳-۴ سال پیش) به نظر من٬ قدیما خیلی بهتر بود٬ شهامتمون بیشتر بود. خودمونو پشت این نوشته ها و صورتک ها قایم نمی کردیم.

قدیما بیشتر خودمون بودیم و بیشتر همدیگر رو می خواستیم و بیشتر برای هم بودیم تا برای خود.

 


جمعه 21 اردیبهشت ماه سال 1386
نان و کتاب!

هنوز خواب بودن که زدم بیرون. راه افتادم به سمت مترو.

اصلا یادم نبود که صبحانه بخورم. انگار احتیاجی بهش نداشتم. انرژی که از دیدن اونها و بودن باهاشون می گیرم انقدر زیاده که تا چند روز تامینم می کنه! حداقل از لحاظ روحی (که این بار جسمی هم بود!)

تابرسم به مترو، گرمای دم کرده ی هوا حسابی خسته ام کرده بود. یهو یادم افتاد که یه چیزی تو ساکم دارم که می تونه حالم رو جا بیاره. کتابم رو هم در آوردم و شروع کردم به خواندن .

می ستایمت کتاب، ای غذای روح و جان...

 


جمعه 14 اردیبهشت ماه سال 1386
افسوس

 

سیسکو چند ماه پیش تو یه مهمونی عاشق یه دختری شده بود.

برام اینطور تعریف کرد:

نمی دونم چی تو صداش بود که وقتی خوند، دلم رو اینجور تکون داد.

وقتی بهش پیغام رسوندم که ازش خوشم اومده هیچی نگفت.

بهش زنگ زدم تا باهاش حرف بزنم، به جز جواب سلام و احوال پرسی چیز زیادی نگفت. فقط من حرف زدم. گفتم و گفتم، اما اون فقط سکوت کرد. بهش گفتم ما می تونیم یه شروع خوب داشته باشیم. یه شروع قشنگ. از روزای خوبی که می تونستیم بسازیم حرف زدم. از جاهایی که می خواستم ببرمش. از همه چیز.

اما اون طرف خط فقط سکوت بود و سکوت.

ناراحت شدم. راستش بهم بر خورده بود. فکر کردم داره مسخره ام می کنه.

بهش گفتم خب اگه از من بدت میاد بگو. چرا چیزی نمی گی؟

چیزی نگفت اما شروع کرد به گریه کردن. صدای هق هق آرومش میومد، صدای نفس نفس زدناش.

خیلی ناراحت شدم، گفتم من نمی خواستم اذیتت کنم و یه چیزایی گفتم که آرومش کنم تا اینکه با صدای لرزونی شروع کرد به حرف زدن. جملاتی که گفت شبیه نوشته های یک کتاب بود:

 

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است...

مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان.

زیرا که هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست.

 

بعدش گوشی رو قطع کرد. دو هفته پیش از طریق یکی که اونو می شناخت فهمیدم که از ایران رفته. اون دوستم می گفت موقع رفتن تو فرودگاه نخواسته با هیچکس حرف بزنه. می گفت اون طرف شیشه ها از دور به ما و همه ی کسایی که برای خداحافظی اومده بودیم فقط نگاه می کرد و اشک می ریخت. می گفت نمی خواسته بره ولی مجبور شده. حالا می فهمم منظورش از حرف های اون روز چی بود. حالا می فهمم که چرا با اینکه من مطمئن بودم از من بدش نیومده جواب رد بهم داد. دلم خیلی سوخت.

کاش می تونستم کاری براش بکنم. کاش می شد نره. کاش می موند. شاید من می تونستم. شاید ما با هم می تونستیم. اما افسوس...

 

 

 

 

 

 


سه شنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1386
پشت بند یادداشت قبلی:

 

هر وقت کاری براش می کردم یا لطفی در حقش٬

می گفت:«حالا چه جوری جبران کنم؟» یا « نمی دونم چه جوری جبران کنم؟»

من هم می گفتم نیازی به جبران نیست٬من این کار رو به خاطر تو کردم نه  خودم.

 هیچ توقعی نداشتم ٬ می گفتم:این چه حرفیه٬ نیازی به جبران نیست.

تا اینکه بالاخره کار خودش رو کرد٬

بر خلاف انتظار من جبران کرد٬

اونم به بهترین(!) شکل ممکن: با شکستن دل من.

فقط کاش می شد بهش بگم: من که توقعی نداشتم...


دوشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1386

 

تازگی ها مد شده که جواب خوبی رو با بدی میدن.

پس خدا به خیر کنه اگه کسی بخواد جواب بدی رو بده!

از کجا معلوم٬ شاید برعکس شده٬

به کسی خوبی نکن اگه می خوای ازش بدی نبینی !!!؟؟؟؟؟؟


چهارشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1386

دلم گرفته...

همه چیز به هم ریخته. سال هشتاد و شیشه، سال جدیده ولی شروعش که خوب نیست. اصلا یه جورایی عجیب و غریبه. اتفاقات بدی، بی دلیل برای دوستام می افته. اتفاقات مسخره ای برای خودم.

از همون هفته ی اولش فهمیدم که باید سال مزخرفی باشه و این کم کم داره بهم ثابت می شه. یاد ندارم که تا به حال  اینقدر حواس پرت شده باشم. همه چیز رو جا به جا می کنم ولی یادم نمیاد کی و کجا. دچار وقفه های زمانی شده ام. امروز دیگه جدا برای خودم نگران شدم. یادم نمیومد که 5 ثانیه قبل چکار می کردم!

آدم ها چقدر زود پیر می شن. اگر یه کم مواظب خودمون نباشیم زودتر از موقع پیر می شیم.

جالبه،این همه تلاش من، این همه اضطراب و استرس که این روزا دارم برای نگه داشتن خودم تو روزهای خوش جوونیه. غافل از اینکه همین نگرانی ها و فکر و خیالاته که آدم رو فرسوده و خسته می کنه.

 همیشه حسرت روزای بچگیم رو می خورم . روزهای نو جوونیم. روزهایی که مجبور بودم بزرگتر از سنم فکر کنم، بزرگتر از سنم رفتار کنم. روزهایی که مجبور بودم بچگی رو کنار بگذارم و خانوم باشم. افسوس که نمی دونستم اون روزها دیگه بر نمی گرده....

حالام تمام دغدغه ی من اینه. حالا من می خوام جوونیم رو هر طور که خودم می خوام بگذرونم. آینده م رو با دستهای خودم بسازم. جایی که می خوام زندگی کنم. اما مادر من هیچوقت نخواست ما بچه هاش رو اونجور که بودیم بپذیره. همیشه ما رو اونجور که خودش دلش می خواست باشیم دیده و این خیلی بده.

بزرگترین فاجعه تو یه خونواده وقتی اتفاق می افته که پدر و مادر بچه هاشون رو نشناسن. و این فاجعه تو خونه ی ما اتفاق افتاد... بگذریم، گذشته ها گذشته ولی من نمی خوام که اون اتفاق دوباره و این بار به یک شکل دیگه برای من تکرار بشه.  چون می دونم و می بینم که مادرم، من رو هم نمی شناسه. همونجور که من اونو نمی شناسم. (تازه کم کم داشتم کشفش می کردم که سال جدید شد و همه چیز به هم ریخت....)

به هر حال من خیال ندارم تسلیم بشم. اگرهم  اشتباه می کنم می خوام خودم سرم به سنگ بخوره. می خوام اشتباهمو خودم ببینم و متوجه بشم. تنها در این صورته که دیگه تکرارش نمی کنم.

اینکه اینقدر به خودم و تصمیمم مطمئنم همش به خاطر همون روزهای بچگیست. من اینجوری بار اومدم. من رو اینجوری بزرگ کردن ولی حالا که عقلم می رسه، حالا که مثلا بزرگ شدم و به سن قانونی هم خیلی وقته رسیدم، می خوام ازش به نفع خودم استفاده کنم!  این ظاهر مطیع و بی اراده ای که همش" چشم" گفته حالا می خواد به دل خودش چشم بگه. اینو به همه ی کسایی که می گن بهت نمیاد ثابت می کنم. یادمه تا چند وقت پیش اگر می خواستم به یکی بگم نه، نمی تونم، نمیام، نمی شه، تا دم مرگ می رفتم و بر می گشتم. احساس می کردم که بزرگترین گناه دنیا رو دارم مرتکب می شم! اما حالا می فهمم چقدر اشتباه کردم.

 قصدم رنجوندن کسی نیست٬ اما مثل اینکه یادم رفته بوده که من هم حقی دارم. ( اینو دکتر روان شناسم بهم یادآوری کرد که ازش خیلی خیلی ممنونم)

آره من هم مثل همه ی آدم ها حقی دارم.

درست مثل بقیه....

 


جمعه 31 فروردین ماه سال 1386
می بارم

1. دارم به دختر خاله ام فکر می کنم. کسی که سال های نو جوانیم خیلی با هم جور بودیم و با اینکه 4 سال ازم بزرگتر بود خیلی واسم درد و دل می کرد. خیلی دوستش دارم. 5-6 سال پیش ازدواج کرد. خواهی نخواهی از هم دور شدیم. یعنی به خاطر جابه جایی های پی در پی ما از هم دور که بودیم هیچ، دور تر شدیم. روحیه و شخصیتش رو همیشه تحسین می کردم. هیچ وقت ضعف نشون نمی داد٬ مگر وقتی که عاشق شد. و عشق اگه به یه آدم بی رحم و عاطفه باشه رحم و انصاف سرش نمی شه. داغونت می کنه و تو بدون اینکه بفهمی کی٬ کجا٬ و چه جوری قلب و روحت زخمی و مچاله شده،  می ذاره و می ره.

امروز که بعد چند وقت دیدمش ازش پرسیدم: یادته اون وقت ها یه نفر رو…. آهی کشید و گفت: آره. پرسیدم: ازش خبر داری؟ گفت: نه. گفتم: فکر می کنی اگر تلاش کرده بودی تا بدستش بیاری چی می شد؟ گفت: هیچی بدبخت می شدم!!! خیلی به فکرم انداخت. بهم گفت سعی کن که تو این جور مواقع به عقلت رجوع کنی. پیش خودم گفتم اونوقت به آدم می گن مغرور و بی احساس. اگر هم برعکسش عمل کنی بهت می گن احمق. حالا من موندم که بین حماقت و عقلانیت کدوم رو انتخاب کنم!

 

2. موبایل زنگ می زنه، گوشی رو بر می دارم اما صدایی نمیاد. 2 ثانیه بعد همون که زنگ زده بود میاد پشت خط. چه عجیب! اولی رو می ذارم پشت خط و دومی رو جواب می دم. صدایی نمیاد. قطع می کنم. 2-3 بار تکرار می شه و قطع می کنم. اما یه بار قطع نمی کنم و گوش می دم. بدون اینکه هی بگم الو الو فقط گوش می دم. صدای پا میومد. یا یه چیزی شبیه اون. صدای راه رفتن کسی میومد یا چیزی شبیه به اون. یه نفر راه می رفت یا داشت می رفت. کجا می رفت نمی دونم. ولی هر جا که می رفت، این رسم خداحافظی نبود.

 

3. من آب پاره ای از بارانم من

که با دانه های بی قبیله می بارم

            در بی پاییز

            بر بی درخت

            بر بسیاری بی فصل

مردانی بی من می گذرند که باران اند

         که می بارند

         بر صدای سه تار

         بر منظومه ای بند بندش 

خواستگاه دریغ و دریغا و دریغ من.

 

 

شعر از:  بیژن نجدی


پنجشنبه 16 فروردین ماه سال 1386
دو کلمه با خدا

خدا جونم

کجایی خدا؟

تو نمازم نمی بینمت. فقط اون آخر وقتی تسبیح رو تو دستم فشار می دم و چشم هامو می بندم... اون موقع که صدات می کنم٬ یه نیم نگاهی می اندازی.

 پس من از این به بعد فقط آخرش رو می خونم که زودتر بیای.

می دونی

خیلی وقته که دلم می خواد سرم رو بذارم رو پات و راحت گریه کنم.

می خوام بهم بگی که چرا یادم ندادی بلند گریه کنم؟ بلند بخندم؟ چرا نمی تونم داد بزنم ٬فریاد بکشم؟ کاش یادم می دادی... دارم به درون خودم بدجوری عادت می کنم... کمکم کن که رها باشم از خودم . کمکم کن که با همه باشم

 با همه ی دنیا.


پنجشنبه 2 فروردین ماه سال 1386
شجاعت همه جوره!

 

 

شجاعت پیدا کردن مگر چقدر سخت است؟

شجاعت پیدا کردن مگر چقدر عجیب و غریب است؟

چرا دیگر هیچ کس شجاعت ندارد؟

چرا دیگر هیچ کس فکر نمی کند که باید یک تکانی به خودش بدهد و یک شجاعت تکان خورده پیدا کند؟!

چرا هیچ کس شجاعت ندارد تا در چشم های من طولانی طولانی زل بزند؟

چرا هیچ کس شجاعت ندارد آن طور که فکر می کند و آن طور که قلبش فکر می کند زندگی کند

چرا هیچ کس نمی فهمد که من نصفه مانده ام

که من از همه ی چیز ها نصفه مانده ام

که من از همه ی آدم ها نصفه مانده ام...

 

چرا من دنبال کسی هستم که نصفه نباشد؟)

چرا من دنبال آدم شجاعی هستم؟

چرا من دنبال آدم شجاعی هستم که هم جرأت داشته باشد در چشم های من زل بزند

و هم جرأت داشته باشد یک دل سیر زندگی کند؟)

 

 

سولماز دریانیان


جمعه 18 اسفند ماه سال 1385
شاید برای همینه که از آدامس بدم میاد!

 

یکی بود یکی نبود.

۱۶ سال پیش، یه خواهر و برادر بودن که تو یه شب سرد زمستونی تو خونشون تنها بودن. آخه مامان و باباشون رفته بودن مهمونی. خیلی پیش میومد که که اونها رو بگذارن و برن مهمونی . برادره 5 سال از خواهرش بزرگتر بود اما هردو کوچیک بودن. حوصله شون سر رفته بود، هنوز شام نخورده بودن و گرسنه بودن. خواهر اصرار کرد: بریم از سر کوچه یه چیزی بخریم؟ برادر گفت: آخه پولی نداریم که! خواهر ساکت شد و چیزی نگفت. ولی برادر دلش سوخت. پاشد همه جا رو، جیبهاشو، تو کمدهاشونو گشت و یه 50 تومانی پیدا کرد. به خواهرش گفت: تو بمون، من میرم یه آدامس برات می خرم و رفت. اما خواهر صبر نداشت. 5 دقیقه که گذشت، پاشد یه روسری سر کرد و رفت دنبال برادرش. در خونه رو باز گذاشت، در حیاط رو هم. برف اومده بود و زمین یخ زده بود. با دمپایی به سختی تا وسطهای کوچه رفت. سرما براش معنی نداشت، خوشحال بود که برادرش با آدامس بر می گرده. برادر از دور اومد. سردش شده بود و خودش رو تو ژاکت نازکش جمع کرده بود. تند و تند اومد و به خواهرش رسید. پرسید:  تو اینجا چکار می کنی؟ اما دعواش نکرد. آخه خیلی مهربون بود.آدامس رو بهش داد و دستش رو گرفت تا روی برفها لیز نخوره. با هم به طرف خونه رفتن. اما وقتی به در حیاط رسیدن در بسته بود. برادر سعی کرد تا لولای در رو از زیر باز کنه( کاری که گاهی اوقات وقتی در بسته می شد می کرد) ولی لولا توی زمین یخ زده بود و تکون نمی خورد... زنگ همسایه ها رو زدن اما هیچکس خونه نبود. از سرما می لرزیدن. این پا اون پا می کردن که گرم بشن.  خواهر آدامس رو کف دستش فشار می داد و توی دل کوچیکش خودش رو مقصر می دونست.  اما برادر هیچ حرفی نمی زد که ناراحتش کنه. خواهر دعا می کرد که مامانینا زودتر برگردن اما یک ساعت  گذشت. عاقبت زن همسایه از راه رسید و اونها رو دید که روی پله جلوی در کز کردن. با دلسوزی اونها رو به خونه برد و کنار شوفاژ گرم نشوند. برادر آدامس رو از خواهر گرفت و لب طاقچه بالای شوفاژ گذاشت. دستاشون گز گز می کرد. برادر تو فکر بود. خواهر چسبیده به شوفاژ، زیر چشمی آدامس رو نگاه می کرد و توی دلش گرم گرم بود.

 

داداش

به خاطر اون شب، به خاطر اون سرما، به خاطر اینکه اون همه اذیتت کردم منو ببخش.

به خاطر اینکه بعدا بابا تو رو و فقط تو رو دعوا کرد منو ببخش.

اگه می دونستم، اگه می دونستم که یه روز دیگه نتونم هر وقت می خوام ببینمت،

که باید لحن صداتو تو صدای دیگری پیدا کنم،

که باید رنگ پوستت رو، چشمات رو ، نگاهت رو تو صورت یکی دیگه ببینم،

هیچوقت اینقدر اذیتت نمی کردم.

منو ببخش تا شاید من هم بتونم تو رو و خودمون رو به خاطر این جدایی ببخشم.

 


دوشنبه 14 اسفند ماه سال 1385
بپا!

 

آخر سال است و کارمان مثل اکثر شرکت ها زیاد. هر دقیقه گزارشی می خواهند و هر لحظه پرونده ای. کار جوهر انسان است و همیشه برای من لذت بخش بوده اما اعتقاد دارم که مسائلی هست که نباید با کار یکی کرد. مثال اش را نمی توانم بزنم! به هر حال این بار این من بودم که در یک روال عادی و طبیعی دخالت کرده و آن را به نحوی هدایت کردم.  این را بعد متوجه شدم که دیگر کار از کار گذشته بود. تجربه ای بود و خاطره ای شد اما کمی تلخ می شود وقتی در هر لحظه از کارت آن را احساس کنی. در ورق زدن پرونده ها، در صادر کردن حکم ها  و حتی در دست خط مدیر بخش ...

از انسانهایی که به زندگی ما می آیند و می روند، تنهایی رد پایی می ماند که وزش باد زمان آن را کمرنگ و کم کم  محو می کند. اما بعضی رد پاها مانند  اثر" کفش" بر " سیمان خشک نشده"  است. درست مثل وقتی که قسمتی از پیاده رو راتعمیر می کنند و دور آن حصاری- چیزی کشیده اند ولی تو برای خوشمزگی یا از سر کنجکاوی  و گاهی نا آگاهانه پا بر آن می گذاری و می گذری. اما غافلی که آن رد پا تا سالیان دراز( اگر سیمانش خوب باشد تا ابد) بر کف آن پیاده روباقی می ماند. آری رد پای بعضیها این گونه است. باید تمام زندگیت را با بیل مکانیکی شخم بزنی تا دیگر اثری از آن بر جای نماند که  این نیز کاریست نشدنی.

بعد از این مراقب باش که پا بر چه چیزی می گذاری! جنس سیمان دل من مرغوب است، جای هر دو پای تو روی آن به یادگار مانده

 و

 .


چهارشنبه 25 بهمن ماه سال 1385

 

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سوال و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر، آینه بهشت، اما آه...

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد

 

 

همیشه یه جای کار می لنگه. هیچ خوشبختی بی عیب و نقص نیست. یعنی بعضی وقتها که فکر می کنم همه چی داره خوب پیش می ره یهو یه غمی میاد . خلاصه اینکه یه جای کار همیشه باید بلنگه....

مثلا مسافرتمون: اینبار هم که هیچی گم نشد و چیزی دزدیده نشد، دست ستاره یه تاول بزرگ زد که به هر حال بلایی بود که از بین همه ما گریبان اونو گرفت. بعدشم مسئله ای که هممونو نگران کرده، اونقدر که جرأت ندارم زنگ بزنم و از مهی بپرسم چی شد... انگار صدای خنده و شادی ما  بعضیها رو خوشحال که نمی کنه هیچ ، اونقدر آزار دهنده است که می خوان به هر ترتیبی شده غم رو به روح دوستی بی غل و غش ما تزریق کنند. انرژی منفیه که شلیک می کنن، کیو کیو!! البته عرض کنم که ما هم پوستمون کلفته!

خلاصه، خدا هم ما رو کرده عروسک خیمه شب بازی! از اون بالا نخ ما رو هر طرف که بخواد می کشه و می رقصوندمون.  2 تا آدم رو انتخاب می کنه و اونوقت بازی شروع می شه. نه اینکه بخوام کفر بگم٬ نه! این فقط یه تشبیه ساده است که به بهترین شکل می تونه حال و هوای این روزهای منو توصیف کنه. خدا واقعا شخصیت جالبی داره ٬ واقعا غیر قابل پیش بینیه: آدمی که فکر می کردم مثل یک صخره محکمه،  تا اومدم بهش تکیه کنم برگشتم و دیدم که نیست...

 یا مثلا همین نیم ساعت پیش که داشتم با مامان بابا و برادرم شام می خوردم: یه لحظه اونقدر احساس امنیت و آرامش کردم که می خواستم همشونو محکم بغل کنم. اما از فکر اینکه اونها هم ممکنه تو آینده ای نه چندان دور ترکم کنند (یا از دید بعضیها من اونها رو ترک کنم) دلم گرفت. نمی دونم چه جوریه.

" برادرم": تنها کسی که فکرشو نمی کردم هیچ نیرویی بتونه ما رو از هم دور کنه، دیروز به مامان گفته که دیگه حاضر نیست پاشو تو این خونه بگذاره... اولش گفتم به درک اما ته دلم یه جوری شد، دلم براش گرفت. برای دلتنگیهاش که میریزه تو خودش دلم گرفت، برای وقتهایی که یاد خاطرات دورش میفته و آه می کشه ، برای روزهای خوبی که داشتیم...

خب همه ی آدم ها تنهان، مگه نه؟ ولی برای تنهاییش دلم گرفت.

 


سه شنبه 19 دی ماه سال 1385
در پارک قدم می زدم

به راستی که انسان ها چقدر تنها هستند.

ترس از دست دادن تو... این، جمله ای بسیار آشناست. چرا می ترسیم که کسی را از دست بدهیم؟ اصلا چطور می شود که کسی را مال خود بدانیم که حالا از رفتنش اینقدر هراس داریم؟  چرا ما می ترسیم برویم مبادا او تنها بماند؟

من امروز تنهایی را در خیلی از هم سن و سال هایم دیدم. کسانی که حاضر بودند تنهایشان را فقط با نگاه تو التیام بخشند. فقط نگاه تو... یا کسانی که هیچ انتظاری از تو نداشتند جز اینکه کمی نزدیک تر از دیگران کنارشان بنشینی تا تنها حضور تو را مرحم تنهاییشان کنند. نمی دانم...دلم برایشان می سوخت اما نگاهم را می دزدیدم. شاید نمی توانستم تاب تمنای چشم هایشان را بیاورم....  من هم یکی از آنها، چه فرقی می کند؟ تنها تفاوت من شاید این باشد که به یک نگاه قانع نمی شوم. حضور یک ساعته یک غریبه که حالا شانس بیاورم مهربان و خوب هم باشد چه دردی از من دوا می کند؟

تنهایی را باید از عمق وجودت ریشه کن کنی. طوری که حتی در بی کس ترین لحظه ها حس کنی او در کنار توست. کسی باید باشد که هر لحظه بودن با او از شیرینی یک عمر جوانت کند و نبودنش یک عمر تو را پیر.

ای کاش...

 

 


یکشنبه 17 دی ماه سال 1385
به خاطر بعضیها!!!

 

قسمتی از شعر ریشه در خاک٬ سروده فریدون مشیری:

...

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم نمی دانم

امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک

با دست تهی گل بر می افشانم

من اینجا آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم ...

 

می مانم

می مانم

 

 

 

 


جمعه 15 دی ماه سال 1385
میخک

من به گلدان غم تنهایی،گل میخک دارم
میخک سرخ و قشنگ و زیبا
بهر تو کاشتمش
تا به تو هدیه دهم
گل تنهایی را
ابر را گفتم آبش داده
باد را بهر نوازش چه سفارش کردم
تا به آن بوسه زند
بوسه های آرام، همچو پروانه به گل
گر به آن بوسه زنی با تو سخن خواهد گفت، این گل میخک من
حرف هایی دارد که از آن بی خبری
ناله هایی دارد همه از دربه دری
به سراغ گل من گر آیید
این گل میخک را
به شما هدیه دهم یادگاری
یک گل سرخ قشنگ و زیبا
به خاطر بسپارید گل ما را
من سفر خواهم رفت، سفری طولانی
گل میخک تنهاست
گل میخک تنهاست

(عزیزاله کاشانیان)


شنبه 9 دی ماه سال 1385
بفرمایید چی میل دارید؟

اسم این هفته رو باید بگذارم هفته بهداشت یا کشف بیماری های ناشناخته خود!

امروز که روز اول هفته باشه، رفتم دکتر.موقع معاینه پنج شش بار گوشی رو روی قلبم گذاشت و گوش کرد . همچین با دقت گوش می کرد که یک لحظه حس کردم الان همه اسرار قلبم رو می فهمه. نه خدای من!

سیسکو می گه محض رضای خدا مریضیت هم به آدمیزاد نرفته.آخه دکتر بهم گفت یه چیزی تو قلبت داری. اسمش رو که گفت٬ دو تایی حسابی خندمون گرفت: سوفله!!!؟؟؟

سیسکو  به دکتر گفت:« دکی جون گرفتی مارو؟ سوفله که اسم یه جور غذاست!»

( ببین, هیچوقت با یک دکتر شوخی نکن چون ممکنه بد ببینی. کم میارن٬ حالت رو می گیرن): تشریف ببرید بیمارستان دی٬ یه اکو با نمیدونم چی بگیرید بیارید!

آره دیگه این که اول هفته بود . حالا اگه فردا که تعطیله رو کنار بگذاریم,

 پس فردا قراره خودمو به یک روان پزشک- مشاور معرفی کنم. ( من حالم خوبه ها٬ عالیم٬کاملا مشخصه نه؟ )

سه شنبه هم که باید برم اون اکو با نمی دونم چی چی رو  بگیرم.

 4 شنبه هم اگه خدا بخواد می رم دندون پزشکی!

فکر کنم 2-3 سالی می شد که به مطب هیچ دکتری پا نگذاشته بودم. عوضش تلافیش دراومد!

دوستم داره می ره کوه . ساعت 11 شب. راستش بهش حسودیم شد چون خیلی هیجان انگیز ( و البته یه کمی بی عقلیه) که شب اونم تو این سرما بری کوه نوردی. اما از طرفی به قول سیسکو: این کارا مردونه است. سعی کن یه کم مثل بقیه دخترا باشی!

( خداییش خیلی کار سختیه مثل بقیه دخترا بودن! این سیسکو هی گیر می ده.)

 سرفه اذیتم می کنه. حالم به هم خورد از بس عرق گل ختمی خوردم!

 

ps: من می خوام بمونم.  من نمی خوام  برم. من می مونم. من نمی رم. نمیرم. می مو نم. م ی م و ن م ...


چهارشنبه 22 آذر ماه سال 1385
پرسپکتیو

 

حتما" تو می فهمی که کنار کشیدن یعنی چی؟

یعنی داری تو یه مسیری با یکی میری بعد یهو بزنی بغل و دور شدن اون رو نگاه کنی.

خیلی هم بد نیست البته. به نفع اون طرف مقابله !!!

نمی دونم...

شاید تو بفهمی خب. شاید هم تا حالا این کار رو نکرده باشی.

ببین منظورم رها کردن کسی نیست ها. رفیق نیمه راه بودن نیست ها.

یه وقتی هست که با یکی داری راه میری،  اما واسش فرقی نمی کنه که دستشو بگیری یا اینکه از اون طرف خیابون راه بری!  واسش فرقی نداره که حرف بزنی یا ساکت باشی، حتا گاهی یادش میره که تو هستی، میزنه جلو و میره! حالا آیا برگرده پشت سرشو نگاه کنه، آیا برنگرده...! اصلا" واسش فرق نداره که باشی یا نباشی.

اونجاست که بهتره وایسی و بذاری بره٬ هر جا که دلش می خواد. بره و دور دور دور بشه اونقدر که از مرزهای بودن هم فراتر بره.

میخواد تنها باشه یا با یکی دیگه باشه... دیگه تفاوتی نمی کنه. وقتی از اون مرز بگذره دیگه بودن یا نبودن اون فرقی برای تو نمی کنه.

- اگه برگرده؟

نه بابا اگه می خواست برگرده، نمی رفت.

به هر حال دیگه فرقی نمی کنه و اینکه تو بخوای دوباره باهاش همراه بشی یا نه، بستگی به خیلی چیزا داره.

آره رفیق

اینم یه تجربه ست

نمی دونم تو می فهمی من چی می گم یا نه؟

 

 

 

 

 

 


یکشنبه 30 مهر ماه سال 1385

 

خوشست خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدایا که در حریم وصال

رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

همای گو مفکن سایه شرف هرگز

در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی رود آری

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

چو غنچه پیش تو اش مهر بر دهان باشد


جمعه 14 مهر ماه سال 1385

پا شدم و شلوار پوشیدم

شلوار سفید پوشیدم. از دیدن  پاهام یه جوری می شدم. دلم میخواست هی غیت مرادرب و تسوپ ماپ ور طخ یطخ منک.

برا همین شلوار پوشیدم.الان حالم بهتره. ریصقت نم تسین، ریصقت ماهاپ مه  تسین،هب رطاخ هییاهنت، تقوچیه ردقنیا اهنت مدوبن...

 

همیشه اینجوری نیست که یه آدم فهمیده پیدا بشه که وقتی دلت گرفته و گریه می کنی، اشکاتو پاک کنه، بعدشم بره پی زندگیش. آدمها رو همینطوری هم می شه دوست داشت اما همیشه اینجوری نیست.

 لااقل این آدم (اگر هم فقط همین یک بار باشه، اگر هم فقط مث یه خواب باشه) یه کمی آرومم کرد.

 لااقل بعد از این اگه یه وقت دلم گرفت به این فکر می کنم که اون یه نفر هست، یه جایی( نه خیلی دور) داره زندگیشو می کنه .

لااقل دلم به این خوشه که یه نفر هست که همینجوری دوسش داشته باشم، بی قید و شرط و بدون هیچ نگرانی تا آخر عمر، تا ابد.


دوشنبه 20 شهریور ماه سال 1385

 

بهای لحظه ای آرامش را با چه باید پرداخت؟ با یک عمر؟

در میان هذیان ترافیک و سردرد، میان چرا هایی که از خود می پرسیدم، یک سوال بود که مدام تکرار می شد:

دلم می خواست بدانم

راه رفتن

در کنار یک مرده

چه حسی دارد؟

 

 

 


پنجشنبه 16 شهریور ماه سال 1385
تشنمه. میشه لطفا یه لیوان آب به من بدین؟

 

به همه گفتم که چقدر کار دارم. همه می دونند. همه می گن:" اما تو که سرت خیلی شلوغه". آره، خودم بهشون گفتم. من وقت ندارم.

بهش می گم: من تا جوونم و نیرو دارم باید کار کنم. شاید بعد ها نشه و یا نخوام. می پرسه:  برای چی؟ پول جمع کنی که چی؟ آخرش چی؟

نمی دونم برای چی اما می دونم که اگه کار نکنم، اگه بی کار بمونم، از فکر و خیال سرم می ترکه.از فکر آینده، گذشته. ازخیالات آدم هایی که یه روزی اومدن تو زندگیم.(گاهی کابوس و گاهی خاطره) هی مواظب باش! طرف اگه پاشو گذاشت تو زندگیت به همین راحتی ها نمی ره. چنگ می زنه یه تیکه از روحت رو می کنه. تا وقتی باشه اونو تو مشتش نگه می داره و فشار می ده وقتی هم رفت که دیگه رفته. تو می مونی و جای اون زخم که هرازگاهی باید روش ضماد بمالی و یا با دردش بسازی.

 به همه گفتم، حتی دوستای نزدیکم، همه می دونن که چقدر کار دارم: نمی تونم بیام مهمونی" بابا پروژه مردمه"" میام میام این کارم که تموم بشه میام پیشت" اما بعدی میاد و بعدی وبعدی

و من نمی خوام برم. خاطرات روزهای خوب گذشته آزارم می ده . همه می گن یاد اون روزها به خیر اما دیگه چه فایده؟وقتی گذشتن و تو اونجور که باید ازشون لذت نبردی...

احساس می کنم که تو یه راه شلوغ و پر از دود تند تند قدم بر می دارم. می رم تا انتهاش و دوباره از همون راه برمیگردم. راهی که خودم برای خودم ساختم. همه جا پر از دوده، شلوغ، حتی شبهاش.

 من می ترسم٬ خیلی می ترسم....

جمعه 10 شهریور ماه سال 1385

یه خونه سوت و کور

یه ظرف غذای نیم خورده

یه دختر اخمو که نمی دونه از چی دلخوره!

این منم که تو خونمون تنهام. ولو شدم جلوی تلوزیون. (من که از تلوزیون متنفرم!!!) و این بیشتر اعصابمو خورد می کنه.

یه نفر رو می شناختم که تنها زندگی می کرد. دوستی کوتاهی داشتیم. علت خیلی از رفتار هاش رو نمی دونستم. اما حالا می فهمم چرا...حالا درکش می کنم... آدم ها نباید مدت زیادی تنها باشن چون بی برنامه می شن، تنبل می شن، بی حوصله می شن.

 من دیگه نمی خوام تنها زندگی کنم. اصلن نمی خوام تجربه اش کنم. خونه وقتی معنی داره که یه خونواده توش باشه وگرنه با یه انباری فرقی نمی کنه. نظرم عوض شده: من دیگه نمی خوام تنها باشم.

 

PS: دوست بسیار عزیزم حتما الان خیلی خوشحال می شه که من به این نتیجه رسیده ام!!!

 


جمعه 20 مرداد ماه سال 1385

خداوندا!

به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم...

 

 

 


سه شنبه 10 مرداد ماه سال 1385

 

 

من برای تو چه هستم؟ این را امروز از خودم پرسیدم!

من در زندگی تو چه جایگاهی دارم؟

وقتی فهمیدم برای او جایگزین یار رفته اش هستم، نه ناراحت شدم  نه دلگیر. تنها حسی که داشتم تنهایی بود....

 آن روز که گفتم تنهایی را ترجیح می دهم، بعضی ها را از خود راندم. اما نمی دانستم که در عوض کسانی می آیند که به تنهایی ام چشم دارند! که مرا نه برای خودم که برای تنها بودنم می خواهند.

 آن روز تنها بودم ولی تنها نبودم. اما اکنون به اندازه ی تمام مشغله های روزانه ام احساس تنهایی می کنم.

 من از خودم هم تنها شده ام.

حالا تو بگو، من برای تو چه هستم؟ اصلا بگو ببینم می دانی تنهایی چه رنگیست؟

تنهایی رنگ زخم هایی ست که هر روز و هر شب بر روحم می زنم (اما سرخ نیست) 

تنهایی گاهی خیلی زیباست! ( اما سبز نیست)

 تنهایی سفید است٬

سفید.

 

 

 

 


سه شنبه 3 مرداد ماه سال 1385

دلم برایش تنگ می شود.

 ای کاش برای این دلتنگی های بی ثمر درمانی بود. یا لااقل برای سنگدلی دلیلی.

ای کاش می شد لبخندش را فراموش کنم. لحن صدایش را ای کاش میان نغمه های موسیقی گم می کردم.

چشمانش را شاید پشت تصویر مخدوش آن روزهای لعنتی از یاد ببرم، نگاهش را چه کنم؟

آن رفاقت ناب دست نیافتنی را...

چگونه کشش خون را انکار کنم؟ او هنوز برادر من است...

دوشنبه 12 تیر ماه سال 1385

گاهی بعضی از انسانها، ( خودشان که نه... چشمهاشان)

گاهی چشم های بعضی آدم ها، (چشمهاشان هم که نه...نگاهشان)

گاهی نگاه بعضی از آدمها، هر چه شجاعت در درون ماست، به یکباره می گیرند.

 

نه گفتن هم مثل نه شنیدن شهامت می خواهد.

.

.

.

من شهامتش را دارم اما...

                                     

 


شنبه 10 تیر ماه سال 1385

خیلی سخت است غلبه بر این افسردگی که اکنون دیگر جزئی از وجودم شده است. هیولایی که هرازگاهی از نمی دانم کجای روحم به من حمله می کند. دلشوره ای بی خود و بی جهت یا اگر هم دلیل دارد من آن را نمی دانم یا نمی فهمم. روی تختم دراز کشیده ام. ناگهان به مثال برق گرفته ها از جا می پرم و دیوانه وار شروع می کنم به گرفتن شماره تلفن دوستم.(این دوستم که می گویم ۲ نفر است٬ببخشید٬ مدتی است که شده اند ۴ نفر) جواب نمی دهد. به موبایل آن یکی زنگ می زنم. خاموش است. شماره ی شوهرش را می گیرم آن هم خاموش است. قلبم می خواهد از جا کنده شود. شماره خانه پدری اش را می گیرم، اشغال است. خانه ی آن یکی، کسی گوشی را بر نمی دارد.

... قرار بود 5 شنبه بروند شمال...

دارم دیوانه می شوم. به خانه ی یکی دیگر زنگ می زنم بلکه خبری داشته باشند. می گویند که می دانند کجایند،" به میهمانی رفته اند"٬ به یکی از همان خانه هایی که ده بار شماره اش را گرفتم ولی کسی جواب نداده بود! سرم به دوران می افتد. انگار مخابرات هم می خواهد به این جنونی که به آن دچار شده ام دامن بزند....

آری ... خیلی سخت است. و بسیار سخت تر از آن پنهان کردن اشک هایی است که با شنیدن صدای دوستم جاری می شوند.

 همیشه تمام دلم را، تمام زوایای وجودم را، برای اوست که بیرون می ریزم. همه ی احساسم را که کسی جز او نمی تواند درک کند.

 حال که نگران خودش شده ام به که بگویم؟

نمی توانم... سرماخوردگی را بهانه می کنم و در میان اشک و بغض تنها از شنیدن صدایش لذت می برم.


شنبه 10 تیر ماه سال 1385
کفشدوز

امروز روز خوبی است.

صبح که مثل همیشه داخل اتوبوس شدم و نشستم، یک کفشدوز کوچک هم انگار با من آمده بود. داشت روی سطح صیغلی کیف چرمی ام راه می رفت.(کفشدوزک ها را بیشتر از مورچه ها دوست دارم و هروقت که به سراغم بیایند مدتی با آنها بازی می کنم).این بار این کفشدوز کوچک کوچک بر خلاف تصوری که همه از یک کفشدوزک دارند، یعنی حشره ای گرد و قرمز رنگ با خال های سیاه،زرد بود با خال های قهوه ای.

آرام با ناخن انگشتم به او نزدیک شدم تا به راه افتاد و روی دستم آمد.از بند اول و دوم به آرامی گذشت و میان بند سوم انگشت سبابه دست راستم متوقف شد.هرچقدر منتظر شدم تا حرکتی کند، تکان نخورد. شاید تصور می کرد که من برگ یکی از گیاهان مناطق استوایی هستم چون هرچند که با آن چشمان کوچکش که به گفته ی جانور شناسان همه چیز را تار، شطرنجی و سیاه و سفید می بیند، نتوانسته بود رنگ پوستم را تشخیص دهد، گرمای تنم را که حس کرده بود!

مثل کودگی

از گرمای تنم

به خواب رفته بود.

احساسی که در آن لحظه به من دست داد چنانم کرد که تا رسیدن به محل کارم دست راستم را، انگار که شکسته باشد، بالا نگاه داشتم تا مبادا کودکم از خواب بیدار شود. کرایه تاکسی را با دست چپ دادم. حتی کارتم را با دست چپ زدم. وقتی که رسیدیم، او را به آرامی بر روی گلدان آمستری که کنار میزم است هدایت کردم.چند دور روی دستم چرخید تا که راضی شد به روی آن درختچه برود.نمی خواست برود!!! دیگر مطمئن شدم که این کفشدوز کوچک در زندگی گذشته مان یکی از فرزندان من بوده است.آن هم چه بچه ی لوس و ننری!

اسمش را گذاشته ام جلال. هنوز به زیر آن برگ چسبیده. دلخور شده که چرا او را از خود رانده ام. به او  می گویم که تا همینجا هم کلی آدم مرا یک جور دیگر نگاه کرده اند و همکارانم با این کار به دیوانگی من یقین  آورده اند؛ پس مرا درک کن و به همین گلدان قانع باش مگر اینکه بخواهی شغلم را از دست بدهم و باقی عمرم را با تو بر روی تخت یک تیمارستان دور افتاده در ناکجا آباد سر کنم!


جمعه 2 تیر ماه سال 1385
خداحافظ بهار

 

بهار هم تمام شد. بهاری که اینقدر از آمدنش می ترسیدم!

هر سال این هراس را دارم. از یک شروع تازه می ترسم

. هر آغازی پایانی دارد. از این پایان می ترسم.

اما بهار آمد و رفت و من پایان آن را دیدم که خوش بود.شادی بود. امید بود.(برای یک نفر دیگر)

(و دیدن شادی دیگران خود٬خوشی ست٬نیست؟)

خداحافظ ای بهار زیبا....

 

ای بهار همچنان تا جاودان در راه٬

همچنان تا جاودان بر شهر ها و روستا های دگر بگذر.

هرگز و هرگز بر بیابان غریب من منگر و منگر.

سایه ی نمناک و سبزت هرچه از من دورتر٬ خوشتر.

بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو٬

تکمه ی سبزی بروید باز

بر پیراهن خشک و چروک من.

(مهدی اخوان ثالث)

 


شنبه 20 خرداد ماه سال 1385

انگشتان پایم با من حرف می زنند!
عزیزانم، ستاره  ومهتاب، بارها گفته بودند که پاهای عجیبی داری اما هر بار خندیدم و گاهی هم در خلوت به پاهایم خیره شدم ولی چیزی دستگیرم نشد تا همین اواخر که شنیدم یکی از آنها از من خواست که آنهارا بشویم!

 (نزدیک تابستان است و گرم و پاهایمان درون کفش عرق می کند)

 آری می گفتم، انگشت وسطی پای راستم بود که حرف می زد.الان یک هفته ای می شود که با هم دوست شده ایم. بقیه، انگشتانی کم حرف اند اما امان از این انگشت های وسطی. خیلی وراجی می کنند و تازه سمت راستی برای سمت چپی شاخ و شانه هم         می کشد. با هم دعوا می کنند. خدا را شکر که در کنار هم نیستند! دعوایشان بر سر این است که کدام پا را من اول بر زمین می گذارم! سمت راستی می گوید:" من مهم ترم"!

راستش را بخواهید خودم زیاد به این موضوع دقت نکرده بودم. بهشان می گویم که فرقی نمی کند و ممکن است در موقعیت های مختلف پای راست و یا چپ را اول بردارم. متاسفانه نمی توانم عدالت را برقرار کنم چون در این صورت مجبورم جفت پا بپرم به جای راه رفتن! مثل گنجشک!!!

امروز برایشان درد و دل کردم، موجوداتی کوچک هستند ولی با احساس. حال مرا خوب درک می کنند. وقتی مضطرب باشم انگشتان شصت را تند تند تکان می دهم و یا با ناخن دستم ناخن شصت پا را می خراشم. صدایشان در نمی آید تا آرام شوم.دوستان خوبی هستند. 10 تا دوست خوب دارم.

 10 تا!!!!!

شنبه 20 خرداد ماه سال 1385

 

من گمان کردم که تو باز می گردی (هممونو گذاشتی سر کار ای ول بابا)

همه ی ما تو را پذیرفتیم. من به تو خوش آمد گفتم، تو احمق تمام تصورات مرا در مورد خودت خراب کردی.

بیست و دو سال الگوی من بودی. بیست و دو سال برای من خدا بودی. بیست و دو سال حرف تو برایم حجت بود.

هنوز هم وقتی می بینمت  دلم می خواهد با تمام وجودم تو را در آغوش کشم اما همین که یک قدم به سویت می آیم، همین که چشم در چشمانت می دوزم و نگاهت را نمی شناسم، ترجیح می دهم که چشمانم را ببندم و هیچ نبینم.

یعنی تو بیست و دو سال مرا فریب دادی؟ نه نمی توانم باور کنم.

اشتباه نکن! هنوز هم برایت جان می دهم اما تو دیگر روحی نداری که جانم را در آن بدمم.

تویی که اکنون می بینم اویی نیست که می شناختم.

 تو کجایی؟

تو را در کدام بیابان گم کردیم؟

من فکر می کنم که تو به ابدیت پیوسته ای.مانند کودکی که در شلوغی خیابان دست مادر را رها کرد و برای همیشه گم شد....  

حتی اگر فریاد کشم، ذجه بزنم، تمام گیسوانم را بکنم و در زیر پایت بریزم تو نمی فهمی. در توهمی که برای خودت ساخته ای لابد تعجب می کنی که این دختر کیست؟ برای چه کسی این گونه بی قراری می کند؟ هر که باشد ـــــــــــ من که نیست!

امروز در مغازه ی کتاب فروشی برایت یک پوستر خریدم. به یادت بودم که مارلون براندو را دوست می داشتی.

اما می خواهم لطفی به حالت بکنم. به جای تو آن پوستر را به دیوار اتاقم می زنم و به جای تو مارلون براندوی فقید را دوست خواهم داشت.برای همیشه.

 به جای تو

و به یاد تو.


جمعه 19 خرداد ماه سال 1385
فرزندم

 

چه لذت بخش بود فشردن آن کودک بر سینه ام.

نابود می کند تمام نا انمی های جهان را.

صدای طپش قلب کوچکش به من آرامش می بخشد.

 دیدن لبخند شیرینش خود خود خوشبختی ست.

 نوازش پوست لطیف و نرم او چنان است که انگار بر روی ابر ها دست می کشم.

 عطر کودکانه اش به تازگی بوی بهار است در اول فروردین ماه.

 معصومیت نگاه  او اشکم را در می آورد!

 وقتی به خواب می رود تنفس آرام و منظم او، به خلسه ام  فرو می برد.

چند باری شده که درعالم خواب، کودکی مرا بغل کرده باشد. صبح که بیدار شده ام جای او در میان بازوانم خالی بود.

 حس غریبی ست....

 چقدر دلم آرامش می خواهد. روح خسته ام تولدی دیگر می خواهد برای تازه شدن.

 کودکم را به من بازگردانید.

 کودکی ام را به من بازگردانید.


یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1385
ناباورانه...

آخرین خبر اینکه

من هنوز زنده ام!

عزیزترینی در حصار بیرحمی سرنوشت اسیر است و من٬

 زنده ام و آزاد...

روحش رو به نابودی ست.

 امید هایش٬ آرزو هایش٬ جوانی اش٬ همه بر باد رفت.

برق چشمانش٬ محبتی که در نگاهش بود...

دلم برایت پر می زند عزیز تر از جانم٬

هر چه که دارم مال تو.

روحم را به تو می دهم٬

 امید هایم را٬ تا با آن به آرزوهایت فکر کنی.

پر پروازم را به تو می دهم تا دیگر بار٬ به بلند ترین قله هایی که از آن به زیر افتاده ای پر بکشی.

قلبم را٬ تا این بار به آن که باید عاشق شوی.

عاشق شوی

                   عاشقت شوند

                                       عاشق زندگی کنی

                                                                   عاشق بمیری

اما به خود بازگرد٬

به سلامت بازگرد....


شنبه 5 فروردین ماه سال 1385

You gotta be crazy, you gotta have a real need.
You gotta sleep on your toes, and when you're on the street,
You gotta be able to pick out the easy meat with your eyes closed.
And then moving in silently, down wind and out of sight,
You gotta strike when the moment is right without thinking.

And after a while, you can work on points for style.
Like the club tie, and the firm handshake,
A certain look in the eye and an easy smile.
You have to be trusted by the people that you lie to,
So that when they turn their backs on you,
You'll get the chance to put the knife in.

You gotta keep one eye looking over your shoulder.
You know it's going to get harder, and harder, and harder as you
get older.
And in the end you'll pack up and fly down south,
Hide your head in the sand,
Just another sad old man,
All alone and dying of cancer.

And when you loose control, you'll reap the harvest you have sown.
And as the fear grows, the bad blood slows and turns to stone.
And it's too late to lose the weight you used to need to throw
around.
So have a good drown, as you go down, all alone,
Dragged down by the stone.

I gotta admit that I'm a little bit confused.
Sometimes it seems to me as if I'm just being used.
Gotta stay awake, gotta try and shake off this creeping malaise.
If I don't stand my own ground, how can I find my way out of this
maze?

Deaf, dumb, and blind, you just keep on pretending
That everyone's expendable and no-one has a real friend.
And it seems to you the thing to do would be to isolate the winner
And everything's done under the sun,
And you believe at heart, everyone's a killer.

قسمتی از ترانه ی سگها

ANIMALS - Pink Floyd


چهارشنبه 2 فروردین ماه سال 1385
! Soul Wash

 

من به کارواش رفته ام!

دیشب حدود ساعت 10 و 42 دقیقه.

کارگر کارواش با کنجکاوی مرا برانداز می کرد و یا بهتر بگویم حریصانه، با آن چشم های زاغ که در میان چهره ای لاغر دو دو می زدند.

نگاهی به من و نگاهی به درب ورودی، منتظر بود که اتومبیل همراه من وارد شود. سعی کردم به او بفهمانم که ماشینی در کار نیست و این من هستم که خود را برای شستشو آورده ام. خودم که نه، روحم را....

 چیزی از حرف های من نمی فهمید و با هر کلمه ای که می گفتم با ولع بیشتری به اندامم خیره می شد.

از این بحث و جدل حوصله ام سر رفت. یواشکی از جسمم بیرون زدم!

کالبد بدون روحم را کنار دیوار رها کرده و وارد شدم. از فرچه ی دوم که گذشتم، برگشتم تا از میان  قطرات آب و کف نگاهی به پشت سر بیندازم. کارگر کارواش را دیدم که با جسم بدون روح من مشغول بود:

 سر و تهم می کرد، تکانم می داد ولی نمی توانست کاری از پیش ببرد. شاید خودش را لعنت می کرد که چرا اجازه داده از جسمم خارج شوم. اما هر چه بود دیگر دیر شده بود و من مدتی بود که در میان کفها، به پاک شدن تدریجی زنگار های کهنه ی روحم می نگریستم.

 وه که چه لذتی داشت: خراش ها و شیار هایی که به مرور زمان از گرد و خاک پر شده بودند تمیز شده و زوایای هلالی شکل روحم برق می زدند....

هنگامی که از انتهای کارواش، شسته و تر و تازه بیرون آمدم، همان کارگر را دیدم که خسته از تلاش بیهوده ی خود تکیه به دیوار داده و به روبرو خیره شده. به آرامی جسم خود را از کنار پاهایش برداشته و پوشیدم. مجبور شدم چند بار صدایش کنم تا اسکناس ها را از من بگیرد.

 دلم برایش سوخت. بیچاره به قول یکی از دوستانم دچار یأس فلسفی شده بود!

امیدوارم که این جریان را برای دوست دخترش تعریف نکند. ای کاش به او گفته بودم که گوشه ای در دفتر خاطراتت بنویس، چون احتمالا این را برای زنت هم نمی توانی تعریف کنی ... به هر حال ما زن ها، حتی بهترینمان، انسان هایی حسود هستیم که به یک روح بدون جسم هم حسادت می کنیم، چه برسد به یک جسم بدون روح!


جمعه 26 اسفند ماه سال 1384
آلفردو  آلفردو...

 

 

اولش متوجه بودنش نشدم. فقط احساس می کردم که سنگینی نگاهی رومه. دور و برمو نگاهی انداختم…

بوی سیگار میومد…مارلبرو. تعجب کردم . بابام همیشه وینستون لایت می کشید. تازه اونم نه تو خونه.

دقت که کردم دیدم بو از کنار گلدون میاد.

 آه! نزدیک بود جیغ بکشم.

 تو دیگه کی هستی؟!

جواب نداد. قدش کمی بلند تر از سیسکو اما چاق تر و چهار شونه بود.سبیل کم پشتی داشت.

باز پرسیدم: نمی خوای بگی کی هستی؟

باز هم جواب نداد.

با خودم گفتم شاید زبون ما رو بلد نیست.

 Can u speak English?-

پک عمیقی به سیگارش زد و جا به جا شد. گفتم با فرانسه هم امتحان می کنم اگه جواب نداد سیسکو رو صدا می زنم بلکه زبونشو بلد باشه.

- اسکو تو پو پرل فرانسه؟

دود سیگارشو با تامل بیرون داد و با صدایی که اصلا بهش نمیومد گفت:

لحجتون افتضاحه خانم.

گفتم:  وای پس زبون ما رو بلدی؟ کی هستی؟ اینجا چکار می کنی؟ از کجا اومدی؟

کلی هیجان زده بودم و بدون اینکه متوجه بشم داشتم می رفتم تو صورتش. پاشد وایساد و سیگارشو تو گلدون خاموش کرد :

 آلفردو خانم.

داد زدم سیسکو زود باش بیا اینجا. مهمون داریم.

با همون صدا گفت:

بیخود صداش نکنید، اون نمی تونه منو ببینه.

سر در نمی آوردم. پرسیدم چرا؟

گفت: من خودم درخواست کرده ام.

اوه، چقدر کتابی حرف می زد!

گفتم: باشه اگه اینجور راحت تری بهش نمی گم. اما از کجا اومدی؟ از کی درخواست کردی؟

گفت: خانم شما خیلی سوال می کنید. من خسته ام...

گفتم:  ای وای ببخشید. چی می خوری برات بیارم؟ چای؟ آب ؟ شربت؟

- یه لیوان آب با یخ لطفا.

پریدم تو آشپزخونه تا یه لیوان مناسب اون پیدا کنم و براش آب بیارم.

وقتی برگشتم دیدم سیسکو نشسته سر جام و داره با کامپیوتر ور میره.

گفتم: ا، من داشتم کار می کردم. دارم می نویسم...

آلفردو حالا نشسته بود روی مونیتور و پاهاشو به تناوب تاب می داد.

سیسکو نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: مگه تو منو صدا نکردی؟

دست پاچه شدم...

-  نه، چیزه... داشتم چت می کردم، اما دی سی شدم.

با هزار زحمت فرستادمش دنبال نخود سیاه و آب رو به آلفردو دادم.

پرسید: با سیسکو چه جوری هستید؟

گفتم: راستش اون الان نزدیک ترین دوست منه. از همه زندگی من خبر داره.

- اشتباه. اشتباه.

با من بود؟

 پرسیدم : بله؟  جواب داد: دارید اشتباه می کنید. به اون اعتماد نکنید خانم. سیسکو همیشه هم درست نمیگه. من برای همین اینجا هستم.

لیوان خالی رو گذاشت لب مونیتور و یهو غیب شد.

آلفردو! آلفردو!

هر چی صداش کردم پیداش نشد.

از دیروز تا به حال چند بار به گلدون بنجامین کنار پنجره سر زدم. حالا نمی دونم دوباره کی پیداش بشه. اما حرفاش منو به فکر انداخته...خدای من،  سیسکو هم؟

 

 


چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1384
Dog Day Afternoon

 

 

من خوشبختم.

نمی گوم به چه دلیل...

به همان دلایلی که هر انسانی را وا می دارد برای لحظه ای احساس خوشبختی کند.

من خوشبختم چون می دانم بدبختی چیست؛

 خوشبختی یعنی

 بدبختی نه!

 

من خوشحالم.

خوشحالی وقتی معنی دارد که بدانیم غمگین نیستیم.

 پس می دانیم چه موقع غمگین هستیم؛

خوشحالی یعنی

غم نه!

 

من می خندم.

می خندم چون طعم شور اشکهایم را همین چند لحظه پیش چشیده ام.

 پس من می دانم که گریه یعنی چه

و خنده 

            یعنی

                       گریه

                                 نه!


دوشنبه 15 اسفند ماه سال 1384
۲ + ۱ = ۵

 

آدم به دوستاش احتیاج داره...مگه نه؟

دوستهای قدیمی...

هیچکس مثل دوستای قدیمی نمیشه...

دلم به اندازه  ۱۰ سال برای دوستانم تنگ است...

ده سال...

نمی دونم چندمین باره که دارم عکس های سفرمون رو نگاه می کنم...

سیسکو سرزنشم می کنه. میگه چته؟ دنبال چی می گردی تو این همه عکس؟!

می گم سیسکو٬ دنبال خودمم...دنبال او منی که با اونها یه چیز دیگه است...

گفتم که ... دوستای قدیمی یه چیز دیگه اند

و من با اونها٬ یک انسان متفاوت٬ در دنیایی متفاوت.


دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1384
-

احساس می کنم پاهام توی برفه.

تا ساق پام .

دلم می خواد بخندم. یه عالمه.

( دلم می خواد همیشه بخندم )

چه برفیه...نمیتونم تکون بخورم. فکر کنم پاهام یخ بزنه.

اما دلم نمی خواد بهار بشه. ازش بدم میاد٬ از فروردین...

ای کاش زودتر بیاد و بره این فروردین لعنتی و فقط اردیبهشت...اردیبهشت باشه و بعدش زود پاییز بیاد.

خسته ام...می خوام تنها باشم...خسته شده ام از بس که می خوام تنها نباشم.

دیگه خسته ام.


یکشنبه 25 دی ماه سال 1384
بشمرید:  یک - دو - سه ...

 

.... بیست و دو- بیست و سه – بیست و چهار- بیست و پنج -بیست و شش- بیست و هفت ...- چهل و دو- چهل و سه-.....- هشتاد و پنج – هشتاد و شش- هشتاد و هفت...

... روشی کشف کرده ام برای آروم کردن اعصاب...صد و نه- صد و ده- صد و یازده ....اون اینه که به محض اینکه دیدید واقعا عصبی هستید و خون خونتونو داره می خوره شروع کنید به شمردن... صد و سی و سه- صد و سی و چهار – صد و سی و پنج- .... البته شاید من اولین کسی نباشم که به این روش پی بردم!... صد و هفتاد- صد و هفتاد و یک -  صدو هفتاد و دو .... امروز تو اتوبوس وقتی تو ترافیک مونده بودم، برای اینکه به زمان فکر نکنم شروع کردم به شمردن و الان که حالم دوباره بد شده یادش افتادم...

 .... صد و نود و چهار- صد و نود و پنج – صد و نود و شش-... تاثیرش خیلی زیاد نیست چون به هر حال افکار مزاحم دوباره میان...دویست و یک- دویست و دو – دویست و سه...خیلی جالبه! مثل اینه که با اعداد به افکارت حمله کردی و داری خوردشون می کنی ....هفتصد و پنجاه چهار- هفتصد و پنجاه و پنج – هفتصد و پنجاه و شش-...هرچقدر که که عصبانی تر باشی تند تر می شمری ...هفتصد و نود- هفتصد و نود و یک – هفتصد و نود و دو-...

البته این روش اگه بخواد اثر کنه، تا صد که بری تمومه اما اگر نخواد، شاید حالت بد تر هم بشه-...هشتصد و هشت- هشتصد و نه- ... تموم وجودت به رعشه در میاد... هشتصد و سی- هشتصد و سی و یک- هشتصد و سی و دو-... اون بغض همیشگی میاد سراغت... هشتصد و شصت و سه- هشتصد و شصت و چهار-...بغضی که بیشتر می خوام یه فریاد بشه تا چهار تا قطره اشک...هشتصد و هفتاد- هشتصد و هشتاد-...یا یک مشت بشه –...مشت بشه که بزنم تو صورت  س---ن ... نهصد و ده- نهصد و بیست-... بزنمش با تمام قدرتم،  حسابی بکوبمش تا تموم اون درد لعنتی از تنش بیاد بیرون...نهصد و سی و پنج – نهصد و چهل و پنج- ...تا همه ی گذشته اش یادش بره. آره فراموشی بگیره. هیچکس و هیچی یادش نیاد...نهصد و هفتاد و پنج- نهصد و هشتاد و پنج-...یادش نیاد که کی بوده و الان تبدیل به چی شده...  حیف که نمی شه...

....هزار و یک- هزار و یازده- هزار و بیست و یک...اما این بغض هم بد چیزیه، خفه می کنه، کاش بغض، بغض نبود یه چیز دیگه بود مثلن به جای بغض، سرفه می کردیم یا تب می کردیم یا مثلن پامون درد می گرفت...  هزار و هشتاد و یک – هزار و نود و یک-

...واقعن که! پولمو ریختم تو سطل آشغال. پونزده هزار تومن... هزار و صد و دوازده- هزار و صد و بیست و دو- هزار و صد و سی و دو...حرفهای دکتره هیچ تاثیری نداشت..من نمی تونم عوض بشم. من نمی تونم بی تفاوت باشم.چون م---م  نمی تونه، قدرتشو نداره.  فکر می کنه که اگه همه دچار این تشنج بشن اوضاع بهتر می شه... دو هزار و هشتصد و سه- دو هزار و هشتصد و سیزده- دو هزار و هشتصد و بیست و سه- بهش می گم: داری به خاطر یک نفر، یک زندگی رو نابود می کنی...پس ما چی؟ س---ر؟؟؟... سه هزار و هفت- سه هزار و هفده – سه هزار و بیست و هفت... آه می کشه و می گه: ای خدا، چیکار کنم؟

...ده هزار و ده-

من هیچ کاری نمی تونم بکنم.

...یک ملیون و صد و پنجاه-

یعنی من واقعا هیچ کاری نمی تونم بکنم؟

...یک میلیارد و سیصد-

 دوست دارم فکر کنم دارم صدای خدا رو می شنوم که می گه:  آرام باش.

...بی نهایت و ...-

به اون فکر می کنم و آروم می شم.

... بی نهایت و ...-

الان آروم ترم.

...بی نهایت و

                بی نهایت و

                        بی نهایت و

                                        هیچ.


چهارشنبه 14 دی ماه سال 1384
منتظر چی هستی؟

واقعا چه چیز درسته؟ انتظار کشیدن یا بی خیالی؟

سیسکو می گه انتظار شور و هیجان بیشتری داره! انتظار برای یه اتفاق که زندگیتو عوض کنه. انتظار یه اتفاقی که باید بیفته....انتظار کشیدن خیلی سخته، اما به نظر سیسکو آدمها ذاتا منتظرن. من هم منتظرم. من انتظار رو دوست دارم. یعنی از اول دوست نداشتم اما چندیه که باهاش خو گرفته ام. باهاش زندگی می کنم. پس باید دوستش داشته باشم تا بتونم زندگی کنم. این در عین عذاب آور بودنش لذت بخش هم هست....

 نوشتن رو هم دوست دارم، لازمه ی خوب نوشتن اینه که به خیالاتت اجازه بدی با همه کس  به هر جا سفر کنه. برای همین هیچوقت جلوی تخیلاتم رو نمی گیرم. اینها جزئی از زندگی من شده اند. گاهی فکر می کنم که آیا بعد از ازدواج هم مجالی برای این کار خواهم داشت؟

 حتما اگر بچه داشته باشم،،، خیلی هم زیاد. چون با تولد اون دوباره متولد می شم. همراهش اولین قدم ها رو بر می دارم. با اون اولین کلمات رو یاد می گیرم. با اون دنیای اطرافم رو دوباره کشف می کنم و بنابراین می تونم با اون به دنیای قشنگ تخیلات کودکانه اش هم پرواز کنم....

کسی از آینده خبر نداره. اما به هر حال سرنوشت چیزیه که نمی شه ازش فرار کرد. شاید قراره من زن مردی بشم که هیچوقت هیچ رویایی نداشته....

بگذریم٬٬٬

زمستون بی برف سردی شده  و من الان به یک دست گرم، بیشتر از یک جفت دستکش چرمی احتیاج دارم.


یکشنبه 11 دی ماه سال 1384
مردن من!

 

 

 

 

یادم نمی آید چگونه...

اما من مرده ام.

یک روزی، یک کسی،

نه!

 کسانی،

در امتداد زمان،

مرا کشتند.

اکنون مرده ای هستم

 در میان این همه انسان زنده

 در روی زمین.

هنوز روی زمینم.مسخره است.

 

شاید قرار است که دوباره زنده شوم.

نه

ترس از اینکه همان که مرا زنده می کند باز بمیراندم راحتم نمی گذارد.

نه

ای کاش او نیاید.ای کاش مرا نبیند و از کنارم آهسته بگذرد.

اگر دید....

اگر دید...

اگر هم دید، دیگراکنون نوبت من است!

آری اگر دید، او را به خود سنجاق خواهم کرد و

 من

 اینک من

 او را با خود خواهم برد.

به جایی فراتر ازمکان و دور از زمان.

او را تا انحلال در خویشتن خویش می کشانم.

با من یکی که شد، دیگر باکی نیست...

بگذار بمیرم.او نیز با من خواهد مرد و با او، تنهایی نیز.

زندگی و مردگی هر دو زیباست اگر تنها نباشم!

 

 


جمعه 9 دی ماه سال 1384
فهمیدن یا نفهمیدن٬٬٬ مگه فرقی هم می کنه؟

 

کمی کسلم....

۵ شنبه٬به خاطر جایی که رفتم و کسی که ملاقات کردم٬ مجبور شدم اون سوزنی رو که ۳ ماهی می شه کف دستم فرو کرده ام٬ بیشتر فشار بدم. می سوخت٬ درد می کرد اما کمتر از همیشه...چرا کمتر؟ آیا واقعا درد نداشت یا من حس نمی کردم؟نمی دونم.

اما آخه صبر هم حدی داره طاقت هم حدی داره...چراهایی که تو ذهنم میان دیوونه ام کردن...اون احساس شادابی و سر حالی که       می دونم موقته٬ حالم رو به هم می زنه...امروز عصبانی شدم...دست مشت شده ام رو کوبیدم روی زمین...محکم...چند بار... سوزن٬ توی دستم شکست. وقتی که خونش بند اومد٬ دیدم که هیچی کف دستم نیست.حتی جاش هم معلوم نبود. سوزن٬ جذب دستم شده !!!دردش عمقی شده٬ اما دیگه نمی سوزه.

سیسکو میگه:«گول نخور....من می فهمم که این یعنی چه».

من میگم اون فکر می کنه که می فهمه.

سیسکو میگه:« با این شرایط٬ نه حق داری بهش فکر کنی نه حق داری بهش عادت کنی و نه حق داری دوستش داشته باشی».

اما من میگم که دلم براش تنگ می شه...

سیسکو میگه:«می فهمم چی میگی»...

من سکوت می کنم...

سیسکو فقط نگاهم می کنه...

من هم نگاهش می کنم.

می بینم اون از منم بدتره!!! قیافه اش شکل علامت سوال شده٬ اونوقت هی میگه من می فهمم!!!


پنجشنبه 8 دی ماه سال 1384
۱۳۸۸/۸/۸

سیسکو دیروز داشت از دوستهاش برام می گفت.

وقتی تعریف می کرد٬چشمهاش می درخشید.حس می کردم که چقدر دوستشون داره.

خیلی چیزا گفت از خیلی از دوستاش. اما این تیکه اش بیشتر از همه یادم مونده؛

" دوستهای خوبی دارم، واقعاً خوب.

کسانی که نمی تونم اندازه کنم حقی رو که به گردن من دارند.

میدونی،

هرجای دنیا که باشم، آسمون بالای سرمه.روز رو یه جوری سر می کنم با روشنی خورشید.

ولی شب رو فقط وقتی می تونم روز کنم که جلوه ی مهتابی تو آسمون باشه و ستاره ای!

...

به فکرم هستند.

به یادم هستند.

با من می خنددند.

با من گریه می کنند.

با من عاشق می شوند و به جای من دلتنگ.

به جای من می ترسند از نامردی های روزگار.

همراه من می آیند در سراشیبی های زندگی.

دستم را می گیرند در لب پرتگاه سقوط..

و پشت من خواهند بود تا رسیدن به قله های خوشبختی.

...

هرازگاهی اگر فاصله کوتاه شود.

می خوانندم.

در من می نگرند.

در من می دمند روح بودن خود را.

و آنگاه

بدرقه ام می کنند.

اما

با من هستند٬

همیشه٬

همه وقت٬

همه جا!


چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1384
یه آرزو کن٬ فوت کن!

- هیچکس به ما نگفت شب یلدا بریم خونشون….

اینو مامانم گفت و آهی کشید…منظورش هر کسی نبود…

دلم که از صبح گرفته بود تنگ تر شد.

 به قول فرامرز اصلانی :

 

لب چشمه ای و طرف جویی

نم اشکی و با خود گفت و گویی

به یاد رفتگان و دوست داران

موافق گرد با ابر بهاران

چو لرزان آیدت آب روان پیش

مدد بخشش به آب دیده ی خویش

 

لب چشمه ی ما هم اینجاست دیگه، چه کنیم …

- رفتگان و دوست داران -

مگه حتما باید کسی  بمیره تا رفته به حساب بیاد؟

کسی اگه بخواد بره میره…بعضی وقتها هم هست که یه کسی نمی خواد بره اما می برنش بدون اینکه خودش بفهمه.

یه وقتهایی هم هست که یکی فکر می کنه که می خواد بره،

میره

میره

اونقدر میره

که دیگه راه برگشتی نیست…

گیج شدم.

تو سرم پره از ای کاش و اما و اگر..

کجا رفت اون زمانی که ما هم خونواده ای بودیم مثل بقیه.

نه مثل بقیه

که خوشبخت تر و شاداب تر و سرحال تر.

کجا رفت اون وقتهایی که حاضر نبودم هیچ جای دنیا رو با خونه مون عوض کنم

کجاست اون صلح و صفا؟

کی باورش می شه که امشب شب یلدا باشه؟

این خونه ی سوت و کور،،، برادرم کجاست؟

ای کاش فقط تنهایی بود که آزارم می داد.

این خوره به اندازه ی  تمام بی کسی های دنیا عذابه.

امروز همکارم می گفت: " شب یلدا اگه آرزو کنی برآورده می شه"

دیگه آرزو کردن هم یادم رفته!

کیک تولدم رو که می خواستم فوت کنم،  مهتاب گفت:" زود باش! آرزو کن!"

اما من فقط فوت کردم،

هه! آخه فوت هم شد آرزو؟؟؟!!!


جمعه 25 آذر ماه سال 1384
بعد از ظهر اولین روز 24 سالگی

سردرد

بغض

یک لقمه نهار

.....برادرم....

بغض

ترشی

یک لقمه نهار

....برادرم....

یک لقمه نهار

.....پدرم....

..........مادرم.....

...............برادرهایم......

من (؟؟؟)

..... پدرم.....

.........مادرم......

..............برادرهایم..........

یک لقمه نهار

برادرم؟ برادرم؟ برادرم؟

 ........

باران

بغض

باران

بغض

        باران

                بارن

                       باران


چهارشنبه 23 آذر ماه سال 1384
نه!

 

فقط یه بار باهاش رفتم بیرون.وقتی که داشتم آماده می شدم٬ کمی هیجان داشتم.کمی هم نگران بودم. همش با خودم می گفتم:

نکنه یکوقت...

برای فرار از تنهایی....

بخوای...

یکوقت نکنه .....

دوباره......

.......

دلم شور افتاد. خودکار برداشتم و کف دستم یه نه بزرگ نوشتم. نوشتم تا یادم بمونه که:

« نه!

تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است

 و تحمل اندوه٬ از گدایی تمام شادی ها آسان تر است.

سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد٬

چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟

مگر پوزش٬ فرزند فروتن انحراف نیست؟ »*

هروقت که هواسش نبود نگاهی به کف دستم می انداختم. فکر خوبی بود٬٬٬

هنوزم دارم تکرارش می کنم. سخته٬ هر تکرارش مثل اینه که انگار یه سوزن برداشتی و برای اینکه خوابت نبره  فرو کردی کف دستت و هی فشارش می دی.

می تونی تصور کنی

  آره؟

- نه!

 

 

* نادر ابراهیمی- بار دیگر شهری که دوست می داشتم


هه! چه خاصیت که آدم ماهی ی ولگرد دریائی خموش و سرد باشد؟





تعداد بازدیدکنندگان : 16741